دغدغه های پیش از مامان شدن

چیزای مختلفی پیش میاد و در واقع هیچی پیش نمیاد. نی نی گاهی شنا می کنه و گاهی ساکت می شه. من گاهی مریض می شم و گاهی خوب می شم. کار، گاهی رو غلطک میفته و گاهی رو دست انداز می ره. آن شرلی خوندن گاهی حال می ده و گاهی حوصله آدمو سر می بره.

گفتم آن شرلی؟ دیگران بهم می گن تو این شرایط باید برای نی نی قرآن بخونی. چون خیلی تو روحیه و آرامشش تاثیر داره. ولی واقعیت اینه که من فقط دارم آن شرلی می خونم. تازه جلد چهارشو شروع کردم و هنوز پنج جلد پیش رومه. نمی تونم فکر کنم که قرآن بخونم و به نی نی آرامش بدم. چون قرآن خوندنم با چالش و خط کشیدن و حاشیه نویسی همراهه. روشنگرانه ست. ولی چندان آرامش بخش نیست.

عجیبه. کف دستمو رو شیکمم می ذارم و تپش قلبی رو حس می کنم که سرعتش به مال خودم بیشتر شبیهه تا مال نی نی. بعد دستمو رو قلبم می ذارم و هیچی حس نمی کنم. پس مال خودم کو؟ هیچ نمی فهمم مامانا و بچه ها که اولش انقدر در هم آمیخته هستند چطور بعدا در طول سالیان انقدر مستقل می شن؟ چطور من و مامانم که البته خیلی همدیگه رو دوست داریم، انقدر وجودمون از هم مستقله؟ از مستقل شدن نی نی می ترسم. مثل همه مامانای کودن و از خودراضی. نه درست بیانش نکردم. در واقع از خیانتکار شدن نی نی می ترسم. از نامهربون شدن و براق شدن و قدرناشناس شدن و مغرور شدن و طلبکار شدن و بی احترامی کردنش وقتی که بزرگ و قوی شد می ترسم. همون کاری که خودم با مامانم می کردم. من همه اینا رو می دونم و حس می کنم. ولی هنوز نمی تونم اونطوری که باید با مامانم رفتار کنم. اونطوری که امروز درک می کنم و قبلا درک نمی کردم. بعد از 31 سال هنوز نمی تونم. چه انتظاریه از نی نی که بتونه.

نمی دونم چرا نی نی رو بی نهایت شبیه پسرهایی که سر کار مدیرشون هستم، تصور می کنم. پسرهای کاری و شایسته، اما خیانتکار. پسرهایی که تو سن 26 سالگی مثل 16 ساله ها رفتار می کنند. البته یکی شون خیلی عاقل و بالغ بود. ولی واقعیت اینه که اونو از سه تای دیگه کمتر دوست داشتم. شاید به این دلیل که ذره ای تاثیرپذیری از من نداشت و مثل یه رهگذر اومد و مثل یه جنتلمن رفت.

وای نمی دونم. مطمئنم با وجود هادی پسرمون خیلی خوب تربیت می شه. هادی یه بابای معمولی نیست. جوانمرد شدنش رو به اون می سپارم.

/ 3 نظر / 6 بازدید
سحر

هی فکر می کنم یه چیزی باید بگم، بعد می بینم که عقب تر از اونم که بخوام چیزی بگم! بی تجربه و خامم! ولی یه چیزی هست که می دونم و ازش مطمئنم. این که شما مامان و بابای خیلی خوبی می شین. به خیلی دلایل محکم که بعدا به خودت میگم گرچه خودت می دونیشون. :* :* برای مامان ونی نی

سمان

گفتم شاید نبینی: هنوز سر پل وایساده! موضوع اینه که رابطه م با این آدم زیاد شده ولی اونقدری صمیمی نیستیم، یعنی یجورایی هم خود اون آدم پایه نیست که درباره خودش حرف بزنه. احساس من اینه که اون از قضاوت هایی که اون زمان آدمای دور و برش درباره ش کردن رنجیده خاطره و مدتهاست که با اکثرشون قطع رابطه کرده. واسه خودم پذیرفته نیست که کاری با گذشته آدما داشته باشم اما جایی که رابطه ت با یکی زیاد میشه نمیشه از سوالایی که برات ایجاد میشه راحت بگذری، میدونی؟