بعد از نیروانا

رسید به آهنگ جاده ابریشم و من طبق عادت قبلی شروع کردم باهاش خوندن:

آزادی با تو در سرزمین من

نور امید جاویدان است

بی تو این وطن زمستان است

 

بعد یادم اومد که اون وقتا، اون سن ها، چقدر به مضامین این مدلی علاقه داشتم. مهم ترین دغدغه ذهنم استقلال (که اونم نوعی از آزادیه) بود. در حالی که الان تو این سن ها بیشتر به اسارت علاقه دارم. بیشتر چیزایی که زندگی منو معنا می بخشن از جنسی هستند که منو اسیر می کنند: ... همراه زندگی، بچه، مامان بابا، حرفه، محله،... و اگه اینا نباشن تقریبا می خوام که بمیرم.

نه اینکه اون موقع اینا رو نمی خواستم. اون موقع هم این چیزا برام مهم بود. ولی یه جوری دنبال پاره کردن بندها و فتح کردن دنیا بودم که انگار تازه از تخم در اومدم. واقعا هم همینطور بود. تازه از کودکی و نوجوونی در اومده بودم. تازه می خواستند منو تو دنیای بزرگ ها راه بدند. اون موقع نمی دونستم که دنیای بزرگا تهش همینه که سرشه. خارق العاده ترین کارهایی که همون سرش کردم تا الان هنوز خارق العاده ترین کارهای عمرم هستند. چیزی عوض نشد. چیزی اضافه نشد. در واقع اون ور آزادی چیز خاصی نبود. تهش همین بود. (البته منظورم ته نسبیه. چون هنوز 30 سال بیشتر ندارم.)

الان بیشتر فیلم بلو رو درک می کنم. بلو از آزادی به اسارت رسید و همین جوری خوشبخت شد. در اسارت نعمت پنهان هست و در آزادی نعمت آشکار. به قول معلم سنتورم جهان هستی پر از رمز و رازه و حقایقش رو در پوشش های تو در تو پنهان کرده که مفت و مجانی لو نرن، بلکه به زحمت کشف بشن. نعمت پنهانی اسارت هم به زحمت گذر بخشی از عمر ما کشف می شه.

واسه همین ما عمر می کنیم.

واسه همین عمر خلق شده.

وگرنه که دلیل نداشت پیر بشیم و تحلیل بریم. وقتی دیگه سرزنده نیستیم باید از بین می رفتیم. ولی از بین نمی ریم. سال های زیادی رو پیر هستیم. باید پیری رو بچشیم تا عمر بر ما بگذره تا رمز و رازها رو کشف کنیم.

فلسفه حیات پیچیده تر از اونیه که بشه روش قضاوت کرد. دیروز دوستم می گفت کسی که مطمئنه داره می میره باید خودشو بکشه و کسی که مطمئنه قراره به طرز بدی کشته بشه باید خودشو بکشه. ولی من می گم نباید. چون فلسفه حیات فراتر از این دلیل هاست. زجر کشیدن آدما تو پیری و مریضی، یا وایستادن و کشته شدن به دست انقلابی ها وقتی آدم مطمئنه که کشته می شه، بخشی از فلسفه حیات آدمه. چیزیه که لازم بوده طعمش رو بچشه. از اون طرف علیل و سربار دیگران شدن تو پیری بخشی از فلسفه حیات اون دیگران هم هست. کشته شدن به دست دیگری بخشی از فلسفه حیات اون دیگری هم هست. همه چیز به هم ربط داره و قضاوت روی بایدها و نبایدهاش خیلی سخته.

اگه خودتو بکشی به نظر آزاد می رسی. آزاد از خفت دنیا. آزاد و بی نیاز.

اگه خودتو نکشی به نظر بنده و نیازمند می رسی.

در واقع احتمالا من به اسارت رای می دم.

/ 1 نظر / 6 بازدید
سارا

باز دلم برات تنگ شد :(