آرزوهای بزرگ

تو شرکت ما یه نفر هست که از نظر تمام مدیرانش (منظورم بالاسری و بالایی بالاسری و بالایی بالایی بالاسری) حداقل توانایی ها رو داره. ولی وقتی باهاش حرف می زنی خیلی جدی از برنامه ها و آرزوهایی صحبت می کنه که توانمندترین آدم های شرکت هم جرات این کارها رو ندارند. مثلا کسی که برای پر کردن محتویات یک جدول مشخص احتیاج به پرسیدن 500 هزار تا سوال داره تا راهشو پیدا کنه، دم از این می زنه که وقتی یه زمان مدیرعامل شرکت خودش بشه باید تجربه این شرکت رو اندوخته باشه. کسی که تو کارش خلاقیت و دانش حل مساله نداره، حرف از پیش پا افتاده بودن کارهای محول شده بهش رو می زنه.

خیلی عجیبه.

عجیبه چون من همیشه به آرزو خیلی اعتقاد داشته م. یعنی انقدر دیدم که آدم ها به آرزوهای قلبی شون رسیده ند یا نزدیک شده ند که به این نتیجه رسیدم آرزو کردن واقعا کار می کنه. ذهن و اراده و آرزو و خواست آدم ها واقعا در سرنوشتشون نقش اساسی بازی می کنه، حتی اگه براش حرکتی هم انجام نداده باشند.

هر وقت از این چیزا حرف می زنم یاد اون قسمت کتاب سیزارتا میفتم که داشت به اون خانومه توضیح می داد اراده کردن بعضی آدم ها چقدر راحت به واقعیت تبدیل می شه. می گفت که اراده این جور آدم ها مثل سنگی می مونه که تو رودخونه بندازی. هر چقدر هم جریان آب تند باشه و سر راه سنگ، گل و لای و برگ و علف باشه، باز هم اون سنگ به ته رودخونه می رسه و چیزی نمی تونه مانع رسیدنش بشه. اراده کردن سیزارتا یعنی همین. فقط می خواد. بعد همون می شه که خواسته. و برداشت من هم این بود که اراده ما آدم های عادی هم هر کدوم تا اندازه ای این شکلی کار می کنه. یکی بیشتر. یکی کمتر.

و این تئوری تو ذهن من این طور ادامه پیدا می کرد که بنابراین آدم ها شبیه آرزوهاشون هستند. شبیه آرزوهاشون می شن. اون آرزوها چیزایی اند که عمیقا خواسته ند و اراده کردند. پس جایگاه هر کس، بزرگی و کوچیکی اون، تناسب زیادی با بزرگی و کوچیکی آرزوهاش داره.

حالا فهمیدین چرا قضیه اون همکارم انقدر برام عجیب بود؟ چون اون آدم اصلا اندازه آرزوهاش نیست. و این منو درباره نتیجه گیری مدیرانش به شک می ندازه. احتمال می دم یه جای کار اشتباه شده و این همه نارضایتی منصفانه نباشه.

.

.

راستش الان که دارم اینو می نویسم شک دارم دوباره این آدمو ببینم. چون امروز تقریبا اخراج شد.

/ 0 نظر / 4 بازدید