وقتی مدیر شدم

یه هفته گذشته از روزی که واقعا مدیر شدم... یه کم بیشتر از یه هفته...

روز اول خیلی شوکه شده بودم. نه اینکه انتظارشو نداشتم. انقدر انتظارشو زیاد داشتم که اینو به منزله یه حق تلقی می‌کردم. اینکه مسلمه که من باید اینجا سمت درست حسابی داشته باشم. ولی باز هم شوکه شدم. آهان فهمیدم چرا شوکه شدم. فکر کردم یه واحد جدید برای تامین مالی تو بخش انرژی ایجاد خواهد شد و من اونو دست می‌گیرم و افرادش هم که یکی یکی در حال شکل‌گیری و استخدام شدن بودند به اون می‌پیوندند. ولی بعد دیدم یه واحد شکل گرفته قبلی از مدیریت قبلی‌ش ساقط شد و مثل توپ والیبال به من پاس داده شد. خوب از من قبول کنین که این خیلی سخت‌تره. اینکه یه ساختار شکل گرفته رو به توی شکل نگرفته بدن خیلی سخت‌تر از اونه که یه ساختار رو خودت شکل بدی و پابه‌پاش خودت شکل بگیری و طبیعتا مدیرش هم باشی.

هفته اول داشتم از استرس می‌مردم. از بچه‌هایی که تا دیروز تو سر و کله‌شون می‌زدم و امروز باید منو به یه مقام دیگه قبول می‌کردند. از عکس‌العمل اونا. الان که فکرشو می‌کنم می‌بینم من همیشه تو زندگی‌م بیشتر از اینکه بحران کاری و درسی داشته باشم، بحران انسانی داشته‌م. یعنی بیشتر از اینکه از انجام یه کاری که بهم محول شده بترسم، از رودررویی با آدم‌ها می‌ترسم. مثلا از اینکه از کسی چیزی بخوام. شاید این جنبه به غرور شخصیتی تعبیر بشه. مثلا اینکه اساسا از کسی چیزی نخوای که یه وقت «نه» نشنوی، می‌تونه به غرور شخصیتی تعبیر بشه. ولی یه تعبیر جالب‌ترش ترسه. شاید این دو تا اصلا یکی هستند!

اونش مهم نیست. از بحث منحرف شدیم. موضوع اینه که من مدیر شده بودم و به خاطر ترس از بحران‌های انسانی که همیشه داشته‌م، داشتم از استرس می‌مردم. بیشتر از همه از یه پسر 66ای فسقلی می‌ترسیدم. آدم‌های جوون جسور یاغی ترسناک‌ترند. آدم‌های پخته کمتر ترسناکند. جلب اعتماد 66ای‌ها خیلی سخته. منو یاد پسرعمو کوچیکه‌م می‌ندازه که تقریبا الان یک کلمه از حرف‌های منو قبول نداره. انگار من مادربزرگشم که داره حرف می‌زنه. همچین حسی بهم داره. تازه اون 65ایه. ببین 66ای جماعت چقدر می‌تونه هولناک باشه.

خوب می‌دونین... من به قضیه مدیریت بر قلب‌ها خیلی اعتقاد دارم. دوست دارم مدیری باشم که بهم اعتقاد دارند، تا مدیری که تحمیل شده‌م. جلب اعتماد برام خیلی مهمه. تجربه کمترشو تو نشریه دانشجویی‌مون داشته‌م. اونجا خیلی راحت بود. چون در چیزی که ساخته بودیم خیلی سهم داشتم و خودبه‌خود بهم اعتقاد پیدا شده بود. ولی اینجا... من به چیزی که بقیه ساخته بودند تزریق شدم. نمی‌گم این 66ایه اینا رو ساخته بود. نه... ولی قطعا اون بیشتر به ساخته شده‌های این شرکت تعلق داشت تا منی که یه ماه بود استخدام شده بودم.

دیروز شرایط بدی پیش اومد. یه جایی باید می‌رفتم که نمی‌تونستم برم.

بر خلاف غرورم همه جریانو به مدیر قبلی (که جایگزینش شده‌م) گفتم و ازش کمک خواستم که به جام بره. می‌دونین اون چی بهم گفت؟ گفت خودش نمی‌تونه بره، ولی این 66ایه رو می‌فرسته جام. وای خدای من!!!! به این 66ایه می‌خواد بگه؟ چاره‌ای نداشتم که قبول کنم. نمی‌دونستم جریانو براش توضیح می‌ده که من دچار چه مشکلی شده‌م یا نه. نمی‌دونستم. همون غرور بدمذهب! نذاشت که بپرسم یا حداقل بهش بگم که ریز جریانو به این 66ایه نگیا!!! هیچی نگفتم و هیچی نپرسیدم. امروز صبح که اومدم شرکت 66ایه رو دیدم و ازش پرسیدم می‌ره اونجا یا نه. گفت نمی‌تونه بره، ولی به یکی دیگه می‌گه که بره. منم دیدم انگار سر کاریه و احتمالا خودم باید برم.

ولی یکی دو ساعت بعد که داشتم با تلفن حرف می‌زدم اومد روی کاغذ به انگلیسی برام نوشت که قضیه حل شده. بی‌اندازه خوشحال شدم و رو کاغذ ازش تشکر کردم و به حرف زدنم ادامه دادم. تلفن که تموم شد دوباره چشمم به کاغذ افتاد. دوباره جمله‌شو خونده‌م. اول جمله‌ش یه کمله نوشته بود: سیس (اس آی اس)! زیرش هم خط کشیده بود. سیس؟ خواهر؟

66ای اینطور منو دیده؟ یه سیس؟ نه مدیری که از ما نیست؟ هاه یعنی می‌تونم یه نفس راحت بکشم و بی‌خیال استرس بشم؟ فکر کنم می‌تونم. لبخندی می‌زنم. برای شروع بد نیست :)

/ 0 نظر / 5 بازدید