مردان کوچک

کتاب‌هایی هست که آدما تو سن و سال خاصی می‌خونند و خیلی ازش تاثیر می گیرند. برای من هم از این کتاب‌ها هست. زیاد نیست. ولی هست. شاید هم زیاده. نمی‌دونم. ولی هرچی هست به یاد اوردنشون و مرور کردن صحنه‌هاشون برای من خیلی مطبوعه. کتابی که چند وقتیه تو کله‌م چرخ می‌خوره کتابیه که جز چند تا صحنه مبهم و تار تقریبا هیچی ازش یادم نیست. ولی نکته اصلی داستان یادمه. اون چیزی که شخصیت اصلی رو به چالش کشیده بود یادمه. داستان دَن بود. شخصیت دَن تو کتاب مردان کوچک. همون کتابی که ادامه زنان کوچک نوشته شده بود و بزرگ‌سالی ژوزفین مارچ رو به تصویر می‌کشید.

ژوزفین مارچ...

«هرگز این کارتو فراموش نمی‌کنی ژوزفین مارچ!»

این جمله‌ای بود که از زبون خشمگین امی در اومد. حتی لحنش تو سلول‌های ذهنم حک شده. وقتی گاهی هادی رو به اسم و فامیل صدا می‌کنم و دیگران ازم می‌پرسند که چرا این مدلی شوهرتو صدا می‌کنی، خیلی سخته توضیح بدم که از کتاب‌های بچگی‌م تاثیر گرفته‌م. از جمله صریح امی مارچ به خواهرش ژوزفین مارچ.

تو کتاب مردان کوچک ژوزفین بزرگ شده. خیلی بزرگ نه. شاید هم سن و سال الان من و تو. بزرگ شده و مدرسه پسرونه‌ای باز کرده که دن هم یکی از بچه‌های همون مدرسه‌ست. دن پسریه که تقریبا به ژوزفین تحمیل شده. یادم نیست چرا. ولی فکر نمی‌کنم انتخابش کرده بوده. خیلی براش دردسرساز بوده. اصلا به راه نمی‌اومده. اصلا ارتباط موثری بینشون برقرار نمی‌شده. ولی ژوزفین همیشه به دن اعتقاد داشته. مطمئن بوده که یه روز دن هم مثل بقیه پسرها سربه‌راه می‌شه و دست از مساله‌ساز بودن بر می‌داره. ولی دن سربه‌راه نمی‌شده و این چالش هر روزه ژوزفین همچنان ادامه داشته. یه روز نمی‌دونم چه اتفاقی می‌افته که ژوزفین به کل از دن ناامید می‌شه. به نقطه‌ای می‌رسه که حس می‌کنه دیگه واقعا فایده نداره.

ولی ژوزفین اشتباه می‌کرده. دن سربه‌راه شده بوده. دن بر می‌گرده. یه چیزی می‌شه که اون بر می‌گرده و ژوزفین رو غرق شادی می‌کنه. اتفاقا دن تبدیل به کسی می‌شه که ژوزفین بیشتر از بقیه پسرها روی اون حساب می‌کرده. یادم نیست آخرش چی می‌شه. همین آخرش بود دیگه. دن آخرش بود.

وقتی می‌خوام در مورد کسی اینجا تو این وبلاگ بنویسم، قبلش فکر می‌کنم که چه اسم مستعاری براش بذارم. چه اسمی بهش می‌خوره. مثلا هادی. مثلا آرام. مثلا دن. دن همون پسریه که تو شرکت تو گروه من افتاده بود و منو عاصی کرده بود. البته پسر خیلی خوبی بود. من همیشه بهش اعتقاد داشته‌م. ولی مرتب اشتباه می‌کرد. حتما من هم اشتباه می‌کردم. ولی اون دیگه خیلی اشتباه می‌کرد. یکی دو بار داشت ناامیدم می‌کرد، ولی برگشت و موضوع حل شد. یه بار دیگه واقعا منو کاملا از خودش ناامید کرد. دیگه به اون خط قرمزه رسیدم. اونجایی که آدم تصمیم می‌گیره دیگه یه نفرو بذاره کنار و بگه: از گروه من برو بیرون. دیگه نمی‌خوام با من کار کنی.

ولی اشتباه می‌کردم. یعنی خیلی امیدوارم که اینطور باشه و من اشتباه کرده باشم. چون اون برگشت و سربه‌راه شد و تبدیل به کسی شد که بیشتر از بقیه می‌تونم روش حساب کنم. البته زمان زیادی نگذشته. دو سه هفته بیشتر نگذشته. ولی امیدوارم که همینطور ادامه پیدا کنه و اون دیگه اشتباه نکنه. امروز یه موقعیت جدید پیش اومد که اون می‌تونست دوباره اشتباه کنه. ولی اشتباه نکرد. هنوز نکرده. امیدوارم فردا هم به اندازه امروز خویشتن‌دار باشه.

کلا دو تا پسر دارم و دو تا دختر. دروغ چرا؟ با دخترها راحت‌ترم. ولی پسرها هم خوبی خودشونو دارند. چموش و پرماجرا هستند. اگه من یه روز کتابمو بنویسم شاید ژوزفین رو بنویسم که باز هم بزرگ‌تر شده و این دفعه به جای اینکه به دن‌های 10 ساله درس مدرسه بده، با 25-26 ساله‌ها پروژه انجام می‌ده. همینجوری که فکرشو می‌کنم چندان جذاب نیست. ولی مسایل روزه دیگه. ژوزفین‌های امروز همین شکلی‌اند.

وای نازنین گویا زودتر فکر کتابت باش. باید یواش یواش شروع کنیا. هیچ حواست هست؟

/ 2 نظر / 4 بازدید
یه دوست

سلام باورت میشه که بیشتر از نه ساله من میام اینجا و بلاگتو می خونم؟ [لبخند]

آرام

نازنین، منم از این کتاب خیلی کمتر از چیزایی که تو الان گفتی یادم میاد... چه دوران جالبی، پر مزه، پر رنگ و پر احساس... داشتم الان کارتون کنگ فو پاندا رو می دیدم، اینجوری که از دَن گفتی، یاد باور کردن استاد شیفو افتادم که به سختی خودش رو مجاب کرد که باور کنه که این پاندای گنده همون جنگجوی اژدها هستش... خیلی منتظر اون کتابم، مثل خودت میشه، ظریف، کامل، باهوش،... خالص