پینوکیو پسربچه می شود

از توصیف هادی خیلی خوشم اومد. گفت مثل پینوکیو که آخر قصه دید بدن چوبی ش اون طرف افتاده و خودش رها و شادان و قدردان به زندگی پسربچه ها پیوست...

 

اینو وقتی می گفت که داشتم سعی می کردم احساس خودم رو از دیدن جسد یک زن در حال شسته شدن در غسالخونه بهشت زهرا توصیف کنم. سعی می کردم بگم که احساس بدی از دیدنش نداشتم. جسد رو این ور و اون ور می کردند. ولی انگار جسد از کارهایی که باهاش می کردند بی نیاز بود. انگار صاحبش از اینا بی نیاز بود. انگار با لبخندی به آدم ها می گفت: هر کاری خواستین باهاش بکنین. دیگه مال شماست.

اون لحظه بود که نگاهی به دستام انداختم. همیشه از دستام خیلی خوشم میومده. کشیده و خوش تراش و لاغر با یک حلقه ساده و شیک. با خودم فکر کردم می تونم یه روز از نبود اینا احساس بی نیازی بکنم؟ می تونم شاهد متلاشی شدنشون باشم؟

به نظرم اون موقع حتما می تونم. اگه اون موقع حس پینوکیوی پسربچه شده رو داشته باشم حتما خود جدیدم رو به مراتب بیشتر دوست خواهم داشت.

/ 6 نظر / 4 بازدید
پریسا ادیسه

[نگران] ميشه يعني؟ پستت رو ديشب خوندم ولي نتونستم كامنت بذارم. . . هي به اين موضوعي كه نوشتي فكر كردم . هي مي گفتم ميشه يعني؟ رفت روو مخم هي حالا بهش فكر مي كنم. . . راستش مي ترسم انگاري. اينجوري كه تو گفتي ترسش كمتره به نظرم. حسش بهتره. [ماچ] مرسي بهم سر زدي

نیلوووووووو

سلام نازنین جان! من آپ کردم. این آدرسی که براتون نوشتم اون یکی ویلاگمه. امیدوارم از خوندن فریاد سکوت خسته نشید چون تقریبا یه وبگاه خصوصیه... یه دفتر خاطرات... برای من و عشقم[لبخند] موفق و پیروز باشید. عیدتون مبارک! در پناه ایزد یکتا[گل]

امیررضا

سلام حالتون خوبه؟ عجب حس غریبی داشت این یادداشت... روز مرگم نفسي مهلت ديدار بده تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخيزم عجب حس ناجوری داشت یادداشت قبلی... گوهر معرفت آموز که با خود ببری که نصیب دگران است نصاب زر و سیم در پناه خدا باشید.یا حق

نازنین گل یخ

خیلی خوشایند نیست...امیدوارم واقعا اونروز رهایی بهترین حسی باشه که داریم...همیشه فک میکنم مرگ رهاییه از قفس تن و حبس دنیا..ولی ازش میترسم

نازنین گل یخ

یه دلیلش اینه که متاسفانه رهایی رو بلد نیستم...هیچووووقت نتونستم فقط به خودم فک کنم..مثه یه آدم رها و بی قید