با هم بریم زمستون

امروز سیمبا (21 ماهه) از توی کشو یه جفت کفش پیدا کرد که ما جلو جلو برای تابستونش خریده بودیم. وقتی دیدم اصرار می‌کنه اونا رو پاش کنه توضیح دادم اونا مال الان نیست. مال تابستونه. این توضیح باعث شد به جای گفتن «این کپشو بپوشم» بگه «کپش تابستون بپوشم». بعد هم من توضیح دادم الان تابستون نیست. الان زمستونه. این دفعه گفت «کپش زمستون بپوشم» و خیال من هم راحت شد که قانع شده. ولی بعد از چند ثانیه متوجه شدم که برداشتی دیگه‌ای کرده. چون ازم پرسید «زمستون کوجاست؟» خوب معلومه دیگه. وقتی بهش می‌گیم این کفش عروسیه، آرمان می‌دونه که می‌ریم عروسی. وقتی بهش می‌گیم این کفش توپ‌بازیه، آرمان می‌دونه که می‌ریم توپ‌بازی. خوب وقتی می‌گیم این کفش زمستونه، فکر می‌کنه الان قراره بریم زمستون. بهش گفتم «زمستون الانه دیگه. الان که رو کوه‌ها برف اومده یعنی زمستونه. الان که تو کاپشن پوشیدی یعنی زمستونه. الان که کلاه پوشیدی یعنی زمستونه.» تقریبا قانع شد و چند مرتبه هم جمله‌های منو با خودش تکرار کرد.

ده روز بعد... نمی‌دونم چی شد که دوباره صحبت زمستون و تابستون به میون اومد. سیمبا دوباره گیر داد که می‌خواد بره زمستون. توضیح دادم الان زمستونه. اینجا زمستونه. همینجا که هستیم و کوه‌ها برف اومده و هوا سرده و تو سرماخوردی، یعنی زمستونه. بعد گفت «زمستون نریم. تابستون بریم.» من گفتم وقتی زمستون بره، بهار میاد و بعدش هم تابستون میاد. فکر کنم خیلی بد توضیح دادم. احتمالا فکر کرد زمستون یه شخصیتی چیزیه که میاد خونه ما و بعد هم می‌ره. جواب داد «زمستون نره. زمستون اینجا باشه. تابستون بیاد.» خوب حتما با خودش گفته چه اشکال داره ما دو تا مهمونو با هم داشته باشیم؟ بعد هم چیزایی از این دست گفت که می‌خواد زمستون بپوشه و حرف‌هایی که دیگه من رسما قاتی کردم.

/ 5 نظر / 23 بازدید
درآمد ثابت ماهيانه 2 ميليون تومان !

درآمد ثابت ماهيانه 2 ميليون تومان ! خودتان آقاي خودتان باشيد ... آيا از کار براي ديگران خسته شده ايد؟ به دنبال استقلال کاري هستيد؟ آيا روزانه زمان زيادي را در اينترنت مي گذرانيد؟ آيا تمايل داريد که اين زمان باطله را تبديل به درآمد کنيد؟ آيا تصميم داريد شروع به کسب درآمد کنيد اما سرمايه چنداني نداريد؟ شما با با کمي پشتکار و صرف زمان اندکي مي توانيد ماهيانه تا چند ميليون تومان درآمد داشته باشيد. به نظرتان اينکار غيرممکن است؟ با خواندن پيشنهاد ما خواهيد ديد که اينطور نيست. شرايط : http://mrleech.ir

فرزانه

سلام. نمی دونم چندبار با سر زدن به وبلاگت احساساتی شدم و به یاد گذشته ها اشکم سرازیر شده اما می دونم هنوز هم بعد از این همه سال وقتی میام اینجا همون قدر احساساتی می شم و گریم می گیره. شاید خنده دار باشه اما هربار که میام با یه ترسی میام که نکنه اینجا رو بسته باشی و وقتی صفحه باز میشه یه نفس راحت می کشم و با با خوندن پست ها اشکم در میاد. این وبلاگ انگار یه آینس که با هر بار سر زدن بهش دارم گذران روزهای عمر خودمو میبینم. از 9 سال پیش تا الان. تمام خاطراتم تو ذهنم مرور میشه. امیدوارم همیشه این صفحه آبی باز بشه.

nazanin golyakh

سلام..من هم مثه فرزانه خانم...خیلی وقته وبلاگتونو میخونم...و سر میزنم..الان هم بعد از مدتها برای خاطره بازی به اینجا سر زدم وخیلی برام جالب بود که تقریبا با هم مادر شدیم و پسرامون هم سن و سال هستن... خدا حفظش کنه براتون...