شب نشینی با نی نی

نصفه شبه. نزدیک های صبحه. هادی در اوج خستگی تازه خوابیده و از صدای سرفه های من برای بیرون دادن فسنجون دیشب بیدار نمی شه. از دیشب دیگه حلقه م به دستم فشار اورد. هنوز هم جاشو حس می کنم. مثل جای خال روی گردنم که شاید 20 سال پیش برش داشتم و هنوز حس می کنم.

معلم سنتورم می گفت: حس ما از بودن با واقعیت بودن فرق داره. شاید هم چیز دیگه ای می گفت. مثلا شاید می گفت: اونچه که می بینیم با واقعیت بودن فرق می کنه. نه! اینکه همون قبلیه. مثلا شاید می گفت: گاهی می شه حس کرد که بودن بیشتر از اونیه که به نظر میاد. مثالش همین خال بود یا حس آدمایی که عضوی از بدنشون رو از دست داده ند و باز هم بودن اون عضو رو حس می کنند. درست یادم نیست جمله ش چی بود. ولی مفهومش برای من خیلی واضح بود.

سمت چپ شیکمم مثل همیشه تپلی می شه و سمت راست شیکمم به تیزی می زنه بیرون. با توجه به اینکه بهم گفته ند سر بچه پایین اومده، نمی تونم مطمئن باشم سمت تپلی همون سرشه و سمت تیزی همون پاشه. چون قاعدتا سرش که پایین باشه، باید پاش بالا بشه دیگه. چپ و راست نداره که! در این مورد خیلی کنچکاوی می کنم. اما خانم دکتر و خانم سونوگرافی کننده با من همفکری نمی کنند. به نظرم این کلمه سفالیک که می گن (یعنی سر پایین) اونقدرها هم نباید مطلق باشه. مثلا چپ متمایل به پایین هم می تونه سفالیک تلقی بشه. نه؟

حسی که از حضور نی نی دارم برای من برعکس حضور خال روی گردنمه. نی نی بیشتر از اونچه که حس می کنم هست. خال کمتر از اونچه که حس می کنم هست. نی نی یه موجود زنده و کامله. رسما گنده و سنگین و پرحرکته. ولی اگه دنبال وسایل اتاقش نبودیم و انقدر به معده م فشار نمی اورد، حسش نمی کردم. هنوز مامان نشده م!! شاید هفته دیگه همه چیز عوض شه و من به شدت مامان شم.

صدای تنفس هادی از اون اتاق تا اینجا میاد. به غایت خسته ست. به نظرم فعلا حس اون هم از نی نی، آماده سازی و خرید و بانک بند ناف و خلاصه دردسرهای تدارکاتیه. هنوز بابا نشده.

دیگه چیزی نمونده.

دیگه چیزی نمونده.

/ 1 نظر / 7 بازدید
سمان

دیگه چیزی نمونده... :)