دستگاه شور_گوشه گلریز

ساعت 3 صبحه و من که بی خوابی زده به سرم پاشدم اومدم اینجا. درس های اول دستگاه شور رو دارم گوش می کنم که منو یاد استاد کیانی و دیدگاه کیفی ش تو زندگی بندازه. شاید این حس قدیمی منو از مسابقه ای که زندگی کاریم با خودش می کشونتم جدا کنه.

یادمه تو شرکت قبلی مون یه خانوم مجردی تو سن و سال 45 سال استخدام شده بود که به نظر من می تونست پرروترین مردهای عالم رو هم درسته قورت بده. تقریبا هیچ کس از عهده ش بر نمی اومد. به لحاظ کاری بسیار سرآمد و مناسب پست شغلی ش بود. ولی به لحاظ اخلاقی روحیه غیرقابل تحملی داشت. همه رو رقیب خودش می دید و عکس العمل های فجیعش همه رو دیوونه کرده بود. تقریبا هیچ کس نمی تونست همکارش باشه یا از اون بدتر زیردستش بشه.

این روزا وقتی مسیر پیشرفت همکار 66ای خودمو که مثلا مدیرش هستم می بینم و ته دلم از رقابت باهاش دچار دلهره می شم، همه ش یاد اون خانوم 45 ساله هه میفتم. در واقع چیزی که منو اذیت می کنه اینه که برای این آدم انقدر ناامیدکننده بوده م که برنامه ریزی شغلی خودشو با مدیر بالاسری من انجام می ده و این چیزیه که برای همه مدیرهای میانی ناخوشاینده. اگه اون خانوم 45 ساله هه بود که رسما تا همین الان دیوانه شده بود. یادمه همون خانوم وقتی دید که دختر بااستعداد زیردستش انقدر پیشرفت کرده که داره یه ذره به چشم میاد، برگشت بهش گفت «من تو رو تربیت کردم که به اینجا رسیدی»!!!! حسی که بیشتر مدیرهای میانی دارند و دلشون می خواد پیشرفت زیردست هاشون رو به خودشون نسبت بدند و البته این خانوم به طرز وقیحانه ای بیانش کرد. انکار نمی کنم که من هم دلم می خواست بهتر از همه زیردست هام باشم و اگه یکی بین اونا گل می کنه، این درخشیدن از مسیر من بگذره و حالا که نمی گذره نگران خودم باشم. حسی که نسب به داشتنش عمیقا عمیقا عمیقا احساس شرمندگی می کنم. حسی که باعث شده الان نصف شبی بیام و دستگاه شور استاد کیانی رو گوش بدم.

بلکه ذهن و روحم رو از این مسابقه های زمینی بیرون بکشه و خاموش کنه.

.

.

که خاموش کرد.

یه کمی کارهای ترجمه کتابمو می کنم و بعدش آروم آروم می رم تو اتاق و یواش یواش می خزم زیر لحاف کنار هادی و کنار گرمای مطبوعش خوابم می بره. خدایا شکرت از این همه گرمی.

/ 3 نظر / 4 بازدید
یه دوست

سلام نازنین رقصان! فک کنم به خاطر اختلاف ساعتی اینجا؛ من اولین کسی بودم که مطلبتو خوندم و باید بگم که من هم همین مشکل تورو به یه صورت دیگه دارم و عقیده دارم که اگه کسی عرضه و توانایی شو داره؛ بیاد جای من رو بگیره و این از روی غرور نیست بلکه بیشتر از روی مبارزه طلبیه(تحدی). زیردستیها(که خودشون به خودشون این لقب رو دادند) با بدگویی و تحریف کارشون رو پیش می برند و یک سری همکارای بالادستی که فک می کنند تو اومدی جاشونو تنگ کردی(در صورتیکه داری کمکشون می دی) به قیمت آتیش زدن همه چی (حتی زحمات چندین ساله خودشون) برای اثبات بی عرضگی تو تلاش می کنن. من خیلی تلاش کردم که این وضعیت تغییر پیدا کنه؛ ولی فایده نداشت. در آخر هم به خودم گفتم مگه من پیغمبر هستم که اینارو آدم کنم؟ پس کار خودم رو به بهترین نحو انجام میدم که حداقل خودم از کار خودم راضی باشم.

امیررضا

سلام منم این مشکل رو داشتم! یه نیرو داشتم که قوم و خویش مدیرعامل بود! هرکار می کرد یا نمی کرد می گفت من خودم با فلانی حلش می کنم! استعداد و تواناییش خیلی خوب بود ولی اصلا غیرقابل کنترل شده بود! به فضل الهی به خاطر مسائل مالی از شرکت رفت! بگذریم... شما یه جوری 3 بعدی می نویسید!!! البته قلمتون متاسفانه اون شور و شادابی قدیم رو نداره! ولی از لحاظ نحوه روایت مفهوم و حس و موضوعه مورد نظرتون باید جدا بهتون تبریک گفت! +بزنم به تخته یهو چشم نخورین! در پناه خداوند باشید.یا حق

آراد

کلاً خیلی خوبه آدم از این مسابقه های زمینی بیرون بکشه :) آفرین