قصه های زشت

از این داستان ها زیاد شنیدین که یهو به یکی خبر می دن تومور داره یا ام-اس داره و باید بلافاصله بستری شه و...

یه جور غم کلیشه ای تو این داستان های سوژه-تکراری هست که آدم حوصله شنیدن یا تعریف کردنشو نداره. ولی چیزی که باعث می شه من بیام اینجا و چیزمیز بنویسم اینه که از کشیده شدن به داستان هایی با غم تکراری شاکی ام. دلم نمی خواد این قصه ها دور و برم باشه. دلم می خواد جریان زندگی شبیه قصه ها نباشه. شبیه خودش باشه.

فکر کنم رسما دارم چرت و پرت می گم.

نمی دونم چرا اون تغییر فازی که بعد از شنیدن خبر تصادف پسرخاله هادی دچارش شدم الان بهم دست نداده. اون موقع حس می کردم برای ساعتی از زندگی روزمره آدم ها جدا شدم و به پشت پرده ای راه داده شده م که همیشه بوده، ولی حس نمی شده. حس می کردم زیر آب هستم و حرف های مردم عادی رو از بیرون آب به صورت صداهایی بی مفهوم می شنوم. الان اینطور نیستم. الان روزمرگی در جریانه. قصه ای که شنیدم هنوز برام مثل یه قصه ست، نه مثل پرده ای واقعی از زندگی. شاید برای اینکه خیلی کلیشه ایه. شاید وقتی باور کنم که خودشو ببینم. شاید وقتی حس زیر آب رفتن رو بکنم که از خودش بشنوم.

حال همه مون گرفته ست.

ولی هنوز باور نکرده یم.

انگار هر چند وقت یه بار یه چیزی لازمه که همه باور کنیم خیلی به خودمون مغرور و مطمئنیم.

حالا اگه دیدمش چی کار کنم؟ چی بهش بگم که تصنعی نباشه؟ اون هم به اون! به کسی که انقدر تودار و مقاومه. من نچشیده و نشناخته چی بهش بگم که تسکینی براش باشه؟

دو رکعت نماز می خونم. ولی تمرکز زیادی ندارم. در واقع حالم خراب نیست. هنوز نیست. هنوز باور نکرده م. از اون لحظه که باور کنم می ترسم.

 

/ 2 نظر / 6 بازدید
آراد

چی شده؟