جزو معدود دفعاتیه که حس می‌کنم زمان داره می‌گذره. یعنی عمر و از این جور چیزا. گذر فرصت‌ها و موقعیت‌ها و بالقوه‌ها.

می‌دونی چی باعث می‌شه اینطوری بشم؟ به یاد اوردن لحظه‌هایی از عمر مامان بابا و دوست‌ها و فامیل‌های هم‌سن اونا که با الان خودم مطابقت داره. لحظه‌هایی که قدیم‌ها فکر می‌کردم متعلق به بزرگ‌سال‌ها و دنیای اون‌هاست. ولی الان می‌بینم خودم تو همون دوره از عمر خودم هستم.

مثل چی؟

مثل دوره دکترای عموم تو هلند

مثل به دنیا اوردن چهارمین بچه زن‌عموم

مثل کتاب زن سی ساله

.

/ 1 نظر / 5 بازدید
سارا

نمی تونی تصور کنی که چقدر دلم برات تنگ شده. چند هفته اس که به امید اینم که 4 شنبه عصر بیام و ببینم هستی. امروز ظهر داشتم فکر می کردم چی می شد اگه مثل 10-11 سال پیش تو هم پیشم بودی و با هم سر کلاس می رفتیم و از اول تا آخرش یک کاغذ وسطمون بود و توش می نوشتیم. امروز سر کلاس یاد روزی افتادم که پارسال با هم رفتیم نشست همایش مالی شهری و بعدش اومدیم خونه ما و تو کوچه های پشت خونه قدم زدیم و رفتیم غذا پختیم و ... جدی چرا این 1 سال بعد از ازدواج ما رو اینقدر من و تو کم خونه هم رفتیم! چقدر دلم برات تنگ شده و چقدر کمت دارم :(