ملاقات با مسلخ

وقتی پامو تو گذاشتم اول هیچی نبود. نشستم رو مبل تا بیان بگن چی کار باید بکنم. اولین چیزی که توجهمو جلب کرد صدای ونگ ونگ یه نوزاد چند ساعته بود. تازه اگه به ساعت رسیده باشه! ولی بعد از اون طرف صدای گریه یه زنی مثل خودم رو شنیدم که داشتند بهش دلداری می‌دادند. پرستاره که بعدا فهمیدم سردسته ماماهای اونجاست بهش می‌گفت: «تو که 36 هفته‌ای. نگران چی هستی. مشکلی نیست که!» بعد با خودم حساب کردم 36 هفته یعنی چقدر زودتر از موعد. تقریبا می‌شد دو هفته زودتر. مهم نبود که! ولی صدای گریه‌ش منو به گریه انداخت. فضا سنگین شد. به درهای کشویی شیشه‌ای بسته نگاه کردم. پشت اونا چی می‌تونه باشه! تخت‌ها و دستگاه‌هاش چه مدلی‌اند! آدم‌هاش در چه حالند؟ اونجا همون‌جاییه که زائوها جیغ می‌کشند؟

همین چکاپ ساده جمعا شد سه ساعت. در این سه ساعت حداقل چهار تا مامانو دیدم که لحظه‌های آخرو می‌گذروندند. زن‌های بی‌اندازه چاق و گنده و بدهیکل. لایه‌های پوست و چربی‌شون طبق طبق رو هم آویزون بود. صورت‌هاشون پف کرده و زشت بود. موهای بعضی‌هاشون که نتونسته بودند رنگ کنند دو رنگ و صد رنگ و سفید سفید بود. همه در حال آه و ناله یا در حال گریه. ولی هیچ کس جیغ نمی‌کشید.  اسم اتاقو گذاشته بودند اتاق درد. هیچ فرقی با هیچ اتاقی تو بیمارستان نداشت. فقط اسم داشت.

من اونجا با همه فرق داشتم. هم اینکه با لباس خودم داخل شده بودم. هم اینکه از اونا خیلی لاغرتر و کوچیک‌تر بودم. هم اینکه سرحال‌تر و سردماغ‌تر بودم. از همه مهم‌تر اینکه اصلا برای تولد نوزادم نیومده بودم و دغدغه مشترکی با اونا نداشتم. فقط با نگاه کنجکاوم و سوال‌های بی‌وقتی که ازشون می‌پرسیدم داشتم ارزیابی می‌کردم اونجا چه جور جاییه و اون کار چه جور کاری.

وقت رفتن یه صدای دیگه شنیدم. صدای یه نوزاد چند دقیقه‌ای بود که آهنگش با نوزاد قبلی فرق داشت. از سردسته ماماها پرسیدم این مال همون خانوم 36 هفته‌ایه‌ست؟ سرش به کارش بود و جواب نمی‌داد. باز پرسیدم و پافشاری کردم. یه سری تکون داد. فکر کنم منظورش آره بود. حتما آره بود. چون بیرون که اومدم خانواده‌ش داشتند خوشحالی می‌کردند :)

/ 1 نظر / 7 بازدید
سحر

من همیشه از این به قول تو مسلخ فراری بودم! از بوی مایع آمنیوتیک و جیغ و انتظار و استرسش. ولی باشکوه ترین و پر احساس ترین لحظه های شغلیمو همین جا تجربه کردم. لحظه تولد یه نوزاد با تمام استرس و درد و کثیف کاریش جز زیباترین لحظه های دنیاس به نظرم. بهترین جایزه برای این همه استرس بغل کردن و معاینه سریع یه موجود کوچولوی سرخ چسبناک پر سر و صداس که با این همه به چشم من بی نهایت لطیف و زیباس! نترس مامان کوچولوی عزیزم بهت قول میدم که اونجا هیچ کسو سلاخی نمی کنن! اون اتاقا شبیه هیچ اتاقی توی بیمارستان نیست، کسی هم با مرگ و بیماری مبارزه نمی کنه، توی اون اتاقا زندگی در اوجه :)