شاهد

برادر و زن برادر رفتند یه قاره دیگه. خاله هادی هم رفت یه دنیای دیگه. وقتی اشکم میومد معلوم نبود برای کدومه. نمی تونم بگم براشون ناراحتم. برای خاله که زیاد ناراحت نیستم. همه ناراحتند. ولی من نیستم. آخه همه چیز به سمت خداحافظی رفته بود. بدنش داشت با همه خداحافظی می کرد. انگار که وقتش رسیده باشه. حس می کنم الان روحش راضی و شادمانه.

ولی در مورد برادر و زن برادر موضوع فرق می کنه. 1000 ساله می رن و میان و من باز موقع رفتنشون اینطوری می شم. وقتی نیستند اونقدرها دلم تنگ نیست. وقتی دارن می رن اینطوری می شم. برای هردوشون. چه برادر که نزدیک تره. چه زن برادر که اونم نزدیکه.

من همه رو تو قلب خودم دارم. بدجوری دارم. ولی نمی دونم اصالت قلب وجود داره یا نه. به خودم می قبولونم که وقتی همه به دنیای دیگه رفتیم، همدیگه رو داریم. به واسطه قلب هامون برای هم هستیم. نوع بودن و نوع برای هم بودن رو نمی دونم. ولی نمی تونم فکر کنم که این سرمایه بزرگ قلبی بازدهی نداشته باشه و به مرور مستهلک بشه. وقتی داشتم لپ برادر رو می کشیدم احساس کردم دارم دو تا لاستیکو می کشم. بدن هامون خیانتکارند. بدتر و بدتر می شن. شاید این لطف بزرگشونه به ما که باید بالاخره کنارشون بذاریم و از حالا به مرور به کنار گذاشتن عادت کنیم.

این وسط یه موجود جدید داره تو شکم من ساخته می شه. خاموشه و به هیچ چیزی عکس العمل نشون نمی ده. فقط شاهده. و از همه بیشتر شاهد منه. شاهد قلب منه. شاهد رمز و رازی که وقتی به این دنیا اومد تازه دنبالش می گرده و کلیدش یه جایی اون دور دورا تو حافظه ش پنهان شده. اون قلب منو می بینه که هادی رو بغل می کنه. برادر و زن برادر رو بغل می کنه. خاله رو بغل می کنه. اون بغل کردن رو شاهده. اون بغل کردن رو وقتی داره از بغل در می ره شاهده. و اینکه چی می مونه و چی می ره.

/ 1 نظر / 3 بازدید
سمان

سلام. با دوستمون صحبت کردم و اون گفت دیروز که باهات حرفیده زیاد سرحال نبودی، منم اومدم یه سر اینجا که ببینم چته! :) حالا فهمیدم خیلی چیزیت نیست و به زودی خوب میشی. نمیدونم چرا اینجوریه، منم همین حسو دارم موقع خداحافظی با بعضی آدما. انگار از اینکه مجبور میشم خداحافظی کنم دلگیر میشم. یه چیزی انگار قراره از من جدا بشه. و لحظه جدا شدنش حسی دارم که واکنشش میشه خیلی وقتا گریه.میدونم که دقیقا ناراحت نیستم چون به قول تو وقتی نیستن اوکی هستم با نبودنشون و فقط موقع جدا شدن این حسو دارم. دنیا همینه دیگه. اون کوچولو شاید الان بهتر از هر وقت دیگه تو زندگیش اینو درک کنه، آدم چه می دونه!! :)