ذهن جبرآلود من

آدم ها از جبری بودن خیلی چیزا می نالند. ولی به نظر می رسه که داستان از اون چیزی که به نظر میاد کمتر جبریه. اولین چیزی که آدم می بینه ملقمه ای از جبر و اختیاره که با رشد آدم از سهم جبرش کم می شه و به سهم اختیارش اضافه می شه. مثل نوزادی که دربست در اختیار سرپرستشه در مقابل بچه ای که برای رسیدن به خواسته هاش نق می زنه. و یا بچه ای که کلا نق زدن بلده در مقابل بزرگسالی که زندگی خودش و خونواده ش رو عوض می کنه. مثل کسی که تا دیروز گواهینامه نداشته و از امروز 18 سالش شده و اختیار یه سری کارها بهش داده شده.

خلاصه منظورم اینه که به نظر میاد این ترکیب متغیر جبر و اختیار به زندگی حاکمه. ولی من احساس می کنم داستان از اون هم کمتر جبریه. منظورم اینه که شاید این چیزایی که جبری می بینیم فقط کالبدهایی باشند که ما توش تعریف اولیه شدیم و تا وقتی همین جوری نگهش داریم همین جوری باقی می مونند. ولی از زمانی که دلمون بخواد چیزی رو عوض کنیم، بیشتر از اونی که به نظر میاد قابل عوض شدن هستند.  یه مثال دیگه به ذهنم رسید. یه نقطه تنها رو تصور کنید که روی محور افقی مختصات جلو و عقب می ره و برای خودش زندگی شو می کنه. ولی اصلا نمی دونه که محور دیگه ای هم وجود داره. تصور و درکی از محور عمودی نداره. جلو و عقب زندگی ش رو در محور افقی می بینه. اما ما می دونیم که حوزه امکان فراتر از این حرفاست. اگه یه نفر بهش بگه یه بعد دیگه وجود داره و داستان محور عمودی رو به فهمش برسونه، همه چیز عوض می شه. حیطه جبرش کوچیک تر و حیطه اختیارش بزرگ تر می شه. اصلا شاید اون چیزی که در محور افقی به نظر عقب گرد بوده، با وجود محور عمودی و ترکیبش با محور افقی نوعی پیش روی به حساب بیاد.

ایزد چو گل وجود ما می‌آراست‌                       دانست ز فعل ما چه برخواهد خواست‌

بی‌حکمتش نیست هر گناهی که مراست‌         پس سوختن قیامت از بهرچه خواست؟

 

تازگی ها زیاد صحبت از بیولوژی به عنوان علت العلل رفتارهای آدمی می شه. حتی از بیولوژیک بودن چیزهای مبهم و ساختارنیافته ای مثل عشق یا ایمان هم صحبت می شه. حتی بیولوژیک بودن آدم کشی هم به گوشم خورده. اینم از اون چیزاییه که اگه بیولوژی توش سهم داشته باشه، درون من می گه فقط سهم داره، نه بیشتر. و اینکه تو همه اینا بیشتر از اون چیزی که ما فکر می کنیم اختیار وجود داره.

حالا همه اینا رو گفتم که بگم بیش از همیشه زندگی م تو جبر گیر افتادم. جبر ذهن خودم. همه چیز سر جاشه و همه چیز سر جای خوبی هم هست. انقدر سر جاشه که ذهن من اصلا به خودش حرکتی نمی ده. منو تو همین سر جا بودن ها گیر انداخته. خطر و چالش و کنجکاوی زیادی وجود نداره. من نگران خودم هستم. اگه سال ها پیش اجساس این رو داشتم که هر لحظه دارم چیز جدیدی رو کشف و شهود می کنم، الان مدت هاست که کشف و شهود قبلی خودم رو تکرار می کنم و دیگه اصلا کشف و شهود نمی کنم. یه چیزی که بهترین اسم براش جبر ذهنیه منو گیر انداخته. زندگی داره می گذره و من به سرعت زمان رو از دست می دم. ولی دقیقا نمی دونم که چی رو دارم از دست می دم.

حرف زیاده. ولی فعلا همین بسه.

/ 1 نظر / 3 بازدید

مامان شو!