می‌خوام مامان بشم

یه چیزی بین حالت تهوع و بیحالی و سردرد دارم که البته هیچ کدوم خیلی پررنگ نیست. فقط مجموعش منو بیحوصله کرده.

زیاد حسش نمیکنم. فقط میدونم که هست. ولی خودم درکی از وجودش ندارم. شاید هنوز خیلی کوچیکه و شاید هنوز خیلی وجود نداره.

بقیه اینطور برام تعریف میکنند که وقتی کوجیک بودم و ازم میپرسیدند میخوام بزرگ شدم چی کاره بشم، میگفتم میخوام مامان بشم. همیشه احساس میکنم که هیچی از درک بیرونی و درونی من (مخصوصا درونی) نسبت به بچگیم و حتی خیلی بچگیم تغییری نکرده. انگار کاملا همون آدم هستم. کاملا همون آدم. مثلا همون یچه سه ساله هستم که وقتی تو مهد کودک میخواستند ازشون عکس بگیرند و تو آفتاب به صفشون کرده بودند، دستشو رو سرش میذاره و به بقیه میگه: نگاه کنین سرمون داغ کرده. مثلا همون بچه هفت ساله هستم که صبح روز اول مهر تنها تو حیاط مدرسه وایساده و به دری وری های معلمه گوش میده و غرورش داره با نشون دادن اضطرابش مبارزه میکنه. مثلا همون بچه 13 ساله هستم که احساسیترین و استفراغ برانگیزترین انشاها رو در وصف غم و دلتنگی مینویسه و تو رویای خودش تو آسمون غرق میشه (انصافا این یکی دیگه زیاد نیستم). مثلا همون بچه 17 ساله با یاس فلسفی یا همون بچه 20 ساله با یاس عاشقانه یا همون بچه 23 ساله با ماجراجویی غربت یا همون بچه 25 ساله با شیرینی خونه بخت یا همون بچه 27 ساله با جاهطلبی حرفهای یا همون بچه 30 ساله که میخواد مامان بشه.

 

/ 2 نظر / 6 بازدید
سحر

من قربون تک تک فازهای بچگیت مخصوصا این آخریش برم! [ماچ]

سارا

:* منم واقعا الان حسی مشابه سحر دارم. یاد اون عکست افتادم با لباس آبی و چتریهایی که رو ابروهاتو پوشوندن :) :*