پروانه کماندو

اصلا نمی دونم چی شد اومدم اینجا چیز میز بنویسم. یادم نیست چی باید می نوشتم. تو ذهنم صحنه های مبهمی از دوست قدیمی ای میاد که بعد از چهار سال به ایران برگشته و تلاطم وحشتناکی رو که با خودش برده بود به پایداری صلح آمیزی تبدیل کرده و اورده. البته تقریبا.

تو ذهنم صحنه های مبهمی از خواب پرماجرای دیشب میاد که مربوط به فرار گروهی من و سه تا دیگه از دوستام از خونه و شهر مرد سنتی و پرقدرتی بود که می خواست با ما ازدواج کنه، در حالی که خونه زندگی ما تو ناف تهران بود. چیزی که تو خواب من خیلی پررنگ بود دوستام بودند. اونا رو تو راه فرار یکی یکی از دست می دادم. نمی دونم چه اتفاقی براشون میفتاد. ولی تو مسیر فرار گمشون می کردم. داستان یه طوری بود که انگار من مسوولیت دوستام رو به عهده داشتم و از این بابت خیلی تقلا می کردم و کماندوبازی در میوردم.

یادم نیست چهار سال پیش تو وبلاگم چه اسم مستعاری برای اون دوست قدیمی ای که تازه به ایران برگشته انتخاب کرده بودم. شاید ساره بود. فرض کن اصلا ساره بود. اون برام یه جفت گوشواره به شکل پروانه های ظریف و عروسکی سوغاتی اورد و مثل همیشه تصویری که از من داشت رو بهم ابراز کرد. گرچه کاملا با اون تصویر موافق نیستم، ولی می ذارم همونطوری بمونه. چون جایگزین کردنش برای ساره خیلی مشکله. اون باید هر کسی رو به یک صفت شاخص بشناسه و بقیه صفت ها اگرچه وجود دارند و ادراک می شن، ولی دیگه لازم نیست تو توصیف ها و نمادها و سوغاتی ها عرضه بشن. در واقع مهم ترین صفت ساره هم همینه. توصیف گر بودن آدم ها، موقعیت ها، خاطره ها، قضاوت ها. اون یک توصیف گر به تمام معناست که سبک توصیف گری ش دقیقا معادل پیدا کردن، ابراز کردن و پافشاری کردن روی یک مشخصه از مشخصات موضوع توصیفشه.

تصویر پروانه ظریف و عروسکی از یک طرف و تصویر تقلا برای نجات از یک طرف دیگه!

ساره با اولی بیشتر حال می کنه و کارگردان خواب های من با دومی!

 

در واقع ساره هم قبل از اینکه از ایران بره برای من شبیه همون دوستای توی فضای خوابم بود که نمی دونم به چه دلیل احساس می کردم در برابرش مسوولیت دارم. اون حس نمی کرد که من این حسو دارم. ولی خوب بعد از رفتنش، از مدت ها پیش دیگه نمی تونستم براش احساس مسوولیت و تقلا بکنم. این نوع رابطه از طرف اون قطع شده بود. در مورد خیلی دیگه از دوستام هم همینطور شد. گرچه من هنوز خوابشو می بینم. ولی انگار این موضوع فقط در درون منه. در درون من بوده. بیرون من چندان جایی نداره. نداشته. کم داشته. الان کمتر داره.

آخر قصه یکی یکی از دست رفتند. احساس نوستالژی ندارما. اصلا موضوع این نیست. اونا مستقل شدند. از اولش هم شاید مستقل بودند. بدون اینکه به من بگند راه دیگه ای رفتند. شاید از اول فکر نمی کردند که زیر چتر کس دیگه ای هم هستند. تو راه خودشون موفق و ممتازند. خاطراتشون از دنیای با من بودن لطیف و پرمهره. پروانه ایه.

:)

همین.

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
سارا

حس می کنم 15 روز انتظار برای دیدنت خیلی زیاده :*

ساره ی قصه ی شما که کلاً الان خودش یک دنیا رو اداره میکنه انگار! یا حداقل میگه که میکنه! به نظر میاد این وسط ما همه پیر شدیم... یواش یواش... اینو وقتی میفهمیم که یهو بعد این همه سال وقتی به عکسا نیگاه میکنیم میبینیم نیم وجب خاک روشون نشسته...