عموجان زنجانی

عموجان زنجانی که اسمشو به خاطر تفکیک شدن از عموی دیگه م  کسب کرده، چند روز پیش اینجا بود. پیر پیر بود شبیه خاطراتی که از پیری پدربزرگم تو ذهنم مونده. قبلا گفته بود که شاید آخرین بار باشه میاد تهران و من ناراحت از این بودم که این آخرین بار احتمالی رو از دست داده م و نتونستم ببینمش. ولی چند روز پیش دوباره اومد تهران. اومد خونه ما دیدن نوزادمون.

کوچولو شده بود. ولی کارهاش و هوش و حواسش عین قبل بود. یه سری سوال ازم کرد که منو به شدت یاد قدیم خودش انداخت. سوال هایی مثل اینکه این شهرک چند تا فاز داره و هر فاز چند تا بلوک داره. سوال هایی درباره محیط زیست و... سوال هایی که منو برد به خاطرات دوران دانش آموزی م. وقتی که عموجان زنجانی میومد تهران و به جای صحبت های معمولی از جزییات کتاب های درسی م سوال می کرد و من همیشه فکر می کردم این سوال ها به چه دردش می خوره؟ کنجکاوی معمول عموجان زنجانی بود دیگه. چیزی که این بار هم با وجود مریضی و پیری سر جاش بود. و این البته منو خیلی خوشحال کرد.

تو زندگی من، شاید تو زندگی همه آدم ها، کسانی هستند که دوستشون داریم ولی نمی تونیم بهشون محبت کنیم. راه دستمون نیست انگار. نمی شه. شاید خجالت می کشیم. شاید مدلشو بلد نیستیم. برای من عموجان زنجانی اینطور کسیه. اونقدر نزدیک نبوده، چه از بعد مسافت چه از نظر سنی چه از نظر فضای زندگی، که راحت باهاش اختلاط کنم. ولی دور هم نبوده چون قدمت داشته. عادت هاش و محبتش تو زندگی من قدمت داشته. فاصله هایی که بین بچه ها و بعضی آدم های اطرافشون وجود داره ممکنه تا وقتی بزرگ بشن باقی بمونه و اون موقع ست که وقتی بزرگ هم می شن به جای اینکه مدل بزرگترها رفتار معقول داشته باشن، مدل بچه ها محبتشون رو ارایه نمی دن. برای من عموجان زنجانی اینطور کسیه. آخرش این می شه که میام و محبتم رو تو این وبلاگ ابراز می کنم. به جای اینکه بدن نحیف و عزیزشو بغل کنم و ببوسم و فشار بدم و گرمای بدنش رو به جونم بکشم. شاید این بار آخرین بار بود.

/ 0 نظر / 6 بازدید