مادر شدم

اولین ملاقات، اولین بوس، اولین سلام، اولین بغل،... باورتون می شه حس می کنم اصلا چنین چیزی نبوده. اصلا چنین چیزی رو تجربه نکردم. هرگز نچشیدم. لحظه ای که این همه منتظرش بودم رو هرگز ندیدم. هرچی بوده بین بی هوشی و هوشیاری بوده. زمانی بوده که من چندان متوجه چیزی نبودم. چیزی تو حافظه م ثبت نشده. از وقتی یادمه آرمان بین ما بود. وسط شیر دادن بود شاید. وسط تکون دادن تخت بود شاید. هرچی بود وسط یه چیزی بود. اولش نبود. اولش رو به یاد ندارم.

یک هفته از عمرت گذشت. یک هفته گذشت تا من فرصت نوشتن پیدا کنم. لحظه لحظه روزهایی که می گذرونم تحت تاثیر بچه دار شدن قرار گرفته. نه که زمانی برای خودم نداشته باشم. ولی اگر هم زمان کوتاهی باشه، دیگه انرژی ندارم. گاهی خیلی درد دارم. گاهی کلافه می شم. بقیه رو آزار می دم. اطرافیان من شاید بهترین اطرافیانی باشند که زائوها به خودشون دیده ند. یک عالم آدم مهربون و مشتاق که ورود آرمان رو با هزار تا بادکنک رو در و دیوار خونه جشن گرفتند و برای بقیه کارهاش هم بی چشم داشت حاضر و آماده اند. می گن زائوها افسردگی می گیرند، من یکی که اصلا همچین حسی نداشتم. فقط گاهی از شیر نخوردن آرمان به تنگ میام و گاهی درد دارم و چیزهایی از این قبیل. فکر کنم افسردگی نگرفتنم هم به دلیل اطرافیانم باشه.

به صورتش که نگاه می کنم سیر نمی شم. خیلی شبیه مامانا شدم. می دونم. از اون چیزایی می نویسم که بقیه حال ندارند بخونند. ولی چه کنم که دقیقا همین حسو دارم. حس اینکه سیر نمی شم. حس اینکه این زیباترین چیزیه که در زندگیم دیده م. زیباترین زیباترین زیباترین. فرشته فرشته فرشته. پیشی پیشی پیشی. اینا حس های من هستند.

احساس من چطور شکل گرفت؟ مرتب ردیابیش می کردم. از زمانی که خبر باردار شدن رو شنیدم تا امروز ردیابی می کردم که چطور احساس مادرانه در من شکل می گیره.  چطور احساسی فقط در حد یک آرزو یا حسرت به احساسی به قدرت مادرانگی تبدیل می شه. ماه های اول که ازم می پرسیدند چه حسی داری، می گفتم خوشحالم ولی حس مادر شدن ندارم. خوشحالیم خوشحالی ناشی از شنیدن یک خبر بود، نه خوشحالی ناشی از چشیدن یک طعم در زندگی. انگار بدونی قراره ماکارونی بخوری، نه اینکه واقعا ماکارونی رو خورده باشی. هر دو خوشحالی و لذت داره. ولی این کجا و اون کجا. حتی تا ماه های آخر همینطور بودم. هنوز حسی نداشتم. گفتم شاید موقع زایمان این حس رو بگیرم. شاید لحظه اولین ملاقات این حس رو بگیرم. ولی اون لحظه اومد و رفت و من چندان یادم نمیاد اصلا چه حسی گرفتم. بعد نگاش کردم. با مسایلش روبه رو شدم. با اخمش و گریه ش و رضایتش روبه رو شدم. با زبون نامفهومش که روزها سعی کردم رمزگشایی کنم روبه رو شدم. نگاش کردم و تحسینش کردم. زیبایی بی همتاشو تحسین کردم. بعد زبونم راه افتاد و قربون صدقه ش رفتم. عزیزم جانم گفتن تو زبونم افتاد. لحن لوس کننده ای که معمولا تو صحبت با نوزادها به کار می برند تو زبونم افتاد. سرشو ماچ کردن رو لبم افتاد. دستشو گرفتن و بوسیدن تو دست و لبم افتاد. فکر کنم همه اینا شد و شد تا بالاخره مامان شدم. هیچ صاعقه ای در کار نبود. هیچ لحظه معجزه آسایی نبود. آروم آروم، ولی به سرعت، سراغم اومد.

شب اول، منظورم شب اول تو خونه ست که می شه شب دوم زندگیش، درد شدیدی داشتم و فقط می تونستم نشسته بخوابم. حتی پاهام صاف نمی شد و تو شکم جمع کرده بودم. آرمان گریه می کرد. به هادی گفتم «شاید فقط بی تابی می کنه. شیر نمی خواد. ولی اگه رو سینه من باشه شاید آروم بگیره.» گرفتمش و همینطور هم شد. یه کمی شیر خورد و خوابش برد. ولی دهن کوچیکش هنوز رو سینه من بود. گرمای بدن کوچولوش رو روی دلم حس می کردم. دردش ساکت شد. آروم شدم. یواش یواش پاهام صاف شد. ماهیچه هایی که به شدت منقبض شده بودند باز شدند. آروم شدم. آروم شد و آروم شدم. تا صبح به آرومی خوابیدیم. بعد از اون همه درد و ناآرومی که کشیده بودیم در کنار هم چقدر آروم بودیم.

داشتم از خدا تشکر می کردم برای این باارزش ترین هدیه ای که به من و هادی بخشیده. جلوی اشکامو نتونستم بگیرم.

/ 3 نظر / 5 بازدید
سارا

تو بی نظیری عزیزکم :* چقدر خوب نوشتی و پر از حس. خیلی ملموس. حداقل برای منی که دلم برات یک ذره شده و لحظه شماری می کنم خودت و پیشیتو ببینم خیلی دوست داشتنی بود :)

hajar

عزییییزم، تو ذهنم همش آرمان رو تصور می‌کنم و لادن رو و لادن و آرمان کنارِ هم :) خیلی‌ مبارک، خدا رو شکر :)

سارا

خیلی دلم برات تنگ شده :*