Catcher in the Rye

کتابی که دارم می خونم به شدت منو یاد همکلاسیم می ندازه. کتاب معروفیه. شاید همه تون خونده باشین. تو فارسی بهش می گن ناتور دشت. و اگه به مترجم بی نظیرش ایمان نیورده بودم که چنین کتاب خاصی رو چنین ترجمه خاصی کرده، قبل از هر چیز به برگردان اسمش معترض می شدم. آخه از هرکی می پرسم ناتور یعنی چی بر و بر نگام می کنه. خوب معنی اسم همچین کتابی باید برای خواننده کاملا آشکار باشه، نه؟

داشتم می گفتم. شخصیت داستان منو به شدت یاد همکلاسیم می ندازه. البته نسخه بهتری از اون. هرچی بیشتر از این رمان های مدرن می خونم بیشتر حس می کنم که نمی تونم یه رمان موفق بنویسم. بیشتر حس می کنم که ذهن من اگه نوشته بشه قدیمی و حوصله سر برنده قلمداد می شه. این حسو دقیقا وقتی صد سال تنهایی رو خوندم تجربه کردم. نمی دونم چرا ذهن من کلیشه ای تر از این حرفاست!

برادر از اون سر دنیا بهم ایمیل زده بود و آخرش بی مقدمه پرسیده بود: تو حلی؟ بهش گفتم ای همچین... مخلوط معلق بیشتر بهم می خوره. اسمش چی بود؟ سوسپانسیون؟ امولسیون؟ آخه بین دو سه تا پرونده کاریابی مونده م. هم سرم شلوغه، هم افق نامشخصه. ولی از اینکه پرسید خوشم اومد. اگه آرام بود امکان نداشت اینو بپرسه. دلیلش اینه که معمولا وقتی آدم سوسپانسیون می شه، اون به طرز شگفت انگیزی سوسپانسیون تره.

الان باید تو خونه م باشم ولی به خاطر احترام به محل کار جدید، روز تعطیل پا شدم بیام جلسه. صبح با این ریخت مقنعه ای که اصلا خوشم نمیاد رفته م کلاس سنتور که از اونجا بیام اینجا. حالا همه این از خود گذشتگی ها رو داشته باشین، اومدم دیدم جلسه یک ساعت قبل شروع شده... اومدم تو اتاقم و تنها پشت میزم نشستم. کاری جز وبلاگ نوشتن و غر زدن به ذهنم نرسید. گندش بزنه این ملاحظه کاری و مراعات کاری رو... اینکه هی باید احترام طرف رو نگه داری. باهاش با حجب و حیا صحبت کنی. اگه بی ربط حرف زد زیاد به روش نیاری. آخه بزرگ و محترمه. آخه جایگاه حرفه ای تو روی کفه ترازوئه. آخه تو باید ژست آدم متشخص و کاردان و مسوول و مودب رو بگیری. ولی اگه به نظر خودت واقعا همه اینا باشی، پس اصلا چرا باید ژستشو بگیری؟ چونکه باید اینو تو دو هفته ثابت کنی که اونا از استخدام نیروی جدیدشون احساس رضایت بکنن.

 

/ 1 نظر / 4 بازدید

دیدی آدم کلاً یه موجود گم شده است؟ اون روز یارو یه جمله جالبی در پاسخ به این سوال که چطوری پیدا شدی گفت. "درست مثل وقتی که چیزی رو گم کردی و باید رهاش کنی تا پیدا بشه!" اون هم اینطوری خودش رو پیدا کرده بود. ولی من هنوزم خودمو گم می کنم و از پیدا شدن خبری نیست. و تو همچنان می نویسی و می نویسی و می نویسی ... انگار که مدام پیدا می شی :)