پ مثل پسته

تو این مدت همیشه منتظر بودم ببینم اولین کلمه ای که سیمبا به زبون میاره چیه. مامان؟ بابا؟ دَ دَ؟ مثل پسرعمو که خیلی آب دوست داشت، آب؟ مثل نوه عمو که خیلی ماشین دوست داشت، ماشین؟ واقعیتش اینه که خیلی الفاظ رو به زبون میورد و تکرار می کرد. بابابابا (بدون اینکه منظورش واقعا هادی باشه)، ماماماما، دَ دَ دَ دَ، دِغ دِغ دِغ دِغ، تَه تَه تَه تَه، نِ نِ نِ نِ،...

هادی بهش می گفت دِقِّ دلی دِقِّ دلی دِقِّ دلی. اونم می گفت دِغ دِغ دِغ دِغ. شاید هم برعکس بود. اول سیمبا می گفت دِغ دِغ دِغ دِغ بعد هادی اونو به دِقِّ دل تشبیه می کرد. ولی خوب شاید اولین کلمه ای که واقعا با معنی و منظور بدون تقلب رسوندن من و هادی بیان کرد چیزی نبود جز پو! که البته وقتی با هیجان ادا می شد، با شیشکی بستن هیچ فرقی نداشت. حدس زدنش راحت نیست که پو به چه معنیه. خودم هم خنده م می گیره که ذهن بچه چطور صداها و حروف رو پس و پیش پردازش می کنه. پو همون توپه. توپ. یا شاید به گوش سیمبا اوپ.

یک توپ ساده از بین تمام اسباب بازی های خوش رنگ و خوش صدا و البته خوش قیمتی که سیمبا رو احاطه کرده، بیشترین جلب توجه رو داره. یک توپ با طراحی کاملا کلاسیک که سطحش از از قطاع های قرمز و زرد و آبی و سبز و سفید تشکیل شده و جنسش نه چندان سفته و نه چندان نرم. به قول هادی شاید به این خاطر که بازی با توپ احتیاج به هم بازی داره و معمولا یکی از ما دو نفر این تعامل رو با سیمبا انجام می دیم خیلی خیلی به هیجان میاردش. انواع جیغ و خنده و شادمانی رو تو وجودش نشون می ده و مرتب شیشکی می بنده. پو! پو! پووووو!

هر روز شیرین تر از دیروز. خوردنی تر. مردتر. باعث افتخارتر. غرورآفرین تر. شگفت انگیزتر. انسان تر.

/ 2 نظر / 14 بازدید
sara

:*

sara

:*