این روزهای من

سیریوس بلک می‌میره و پلک‌های سنگین من روی این جمله‌ کتاب بسته می‌شه. وای که چقدر کار دارم. فردا باید کارهای آرایشگاه و عروسی رو بکنم و شبش برم عروسی و وقتی نصفه شب برگردیم اونقدر خسته خواهم بود که نمی‌تونم ادامه قصه رو بخونم. فرداش باید برم سر کار و وقتی برگردم مهمون داریم و فردای فردا هم همین وضعه و شبش باید بریم پاگشای عروس داماد.

با مدیرم چونه می‌زنم. اینو نباید اینجا منعکس کنیم. چرا باید بکنیم. نباید. باید... مدیرم دلخور می‌شه و می‌ره و بایدش رو کتبا برام می‌نویسه که جای چونه باقی نمونه.

اصلا وقت ندارم برای عروس و داماد احساساتی بشم. وقتی دخترعمو عروس شد، منی که اصلا گریه‌ای نبودم یه لیتر گریه کردم. وقتی برادر داماد شد دو لیتر گریه کردم. وقتی پسرعمو داماد شد نیم لیتر گریه کردم. امروز که دو تا از بهترین دوستام بعد از این همه ماجرا با هم عروسی می‌کنند اصلا گریه‌م نمیاد. وقتی برای گریه ندارم. اگه وقتی گیر بیاد باید ببینم آخرش سیریوس بلک چی شد.

با مدیرم صحبت می‌کنم و اون بهم می‌فهمونه که بعضی جاها بی‌محابا رفته‌م یا ظرایف کار رو نگرفته‌م. بهم می‌گه فضای کار خیلی پیچیده‌ست و نمی‌شه انقدر سرراست قضاوت کرد و عکس‌العمل نشون داد.

تعجب می‌کنم. عروسی دو نفریه که در زندگی‌م انقدر بهشون فکر کرده بودم و من خیلی ساده دارم زندگی‌مو می‌کنم. با مهمونا سلام علیک می‌کنیم. قند می‌سابیم. می‌رقصیم. شام می‌خوریم. رقص چاقو رو نظاره می‌کنیم. پشت ماشین عروس بوق بوق می‌کنیم. بعد هم شبتون به خیر و پیش به سوی خونه برای خواب. فقط یه جا اون وسطا فرصت می‌کنم که با آهنگ رقص چشمامو ببندم و از زمین بلند شم و برم رو هوا. یه جا هم اون اولا فرصت می‌کنم در حال قند سابیدن چشممو به آیه‌های اول سوره نور بندازم و پابه‌پای عروس و داماد برم تو حس.

به مدیرم می‌گم «برای این چی این چیزا انقدر مهمه؟» دنیای من به سادگی قصه‌هاییه که می‌خونم و باهاشون حال می‌کنم. تا حالا هیچ قصه‌ای نخوندم که پیچیده‌تر از دنیام باشه و این فقط یک چیزو می‌رسونه: یا قصه‌ها ظرفیت انعکاس فضاهای پیچیده رو ندارند یا واقعیت ساده‌ست و ما خودمون اونو می‌پیچونیم.

 عروس و داماد ماه عسل هستند و سیریوس بلک مرده. من کنجکاو کارم هستم به این معنی که عاشق کاویدن کنج‌های تودرتوی اونم. دلم پیش عروس و داماده به این معنی که هر کاری می‌کنم تا در آسودگی و لذت باشند. ولی فارغ از همه اینا می‌میرم برای اینکه الان برسم خونه و یک صفحه هری پاتر بخونم.

/ 1 نظر / 4 بازدید
نازنین گل یخ

زندگی همه مون همینقد شلوغ پلوغه...معلوم نیس قراره به کجا برسیم...