رویای قدیمی شماره 14395ام

I MADE IT :)

بیست سال پیش همچین روزایی بود که عروسک هامو کنار هم می چیدم و بهشون انگلیسی درس می دادم. صابخونه مون به مامانم گفته بود دخترتون که دکلمه انگلیسی می کنه صداش میاد. شاید منظورش این بود که نباید صداش بیاد. هاها. آره من یه کاری تو همین مایه های دکلمه انگلیسی می کردم و درسامو (شاید درسای یه ترم قبلو) با جولی و نل و سارا و تپلی و لوییزا کار می کردم. هنوز بعضی عبارت ها ملکه ذهنمه.

I go shopping.

Repeat! I go shopping.

I go shopping.

و اون عروسکا مثلا می گفتند: I go shopping :)

 

در واقع من به طور نه چندان فعال، تلاش زیادی کردم که وارد حوزه تدریس بشم. منظورم از تلاش غیرفعال اینه که همیشه گوش به زنگ بودم و کنجکاوی می کردم، ولی مصرانه دنبالش نبودم. چون کارهای دیگه ای داشته م. شغل دیگه ای داشته م. گاهی هم که یه کوچولو دنبالش می رفتم، شرایط قابل قبولی برای اونایی که باید منو بپذیرند نداشتم.

امروز اولین کلاس درس من تو موسسه زبانی بود که تصادفا از همون جا انگلیسی رو شروع کردم... همون بیست سال پیش! من موسسه های مختلفی مراجعه کردم، ولی هر کدوم به یه دلیل نشد، در حالی که اینجا بدون هیچ مقاومتی جور شد. فقط جور که نه. بین من و سرپرست گروه علاقه خاصی ایجاد شد. البته اون که آدمیه که همه رو دوست داره. ولی از سمت من، دوست داشتنم نسبت به اون خیلی خاصه. چون اصلا همچین معلمی تا حالا ندیده م. انقدر هنرمندانه معلمی کنه! انقدر ماه!

خلاصه من معلم زبان شدم.

در واقع من در کنار کار اصلیم معلم هم شدم.

امروز از بس حرف زدم دهنم کف کرده بود. ولی فکر کنم بچه ها از من خوششون اومد. یکی شون ازم پرسید فرانسه هم صحبت می کنم؟ گفت لحجه م یه جوریه انگار با فرانسه قاتی شده. من حرفشو چندان تایید نکردم. ولی الان که فکر می کنم می بینم خیلی باهوش بوده. چون واقعیت اینه که من زمانی فرانسه هم صحبت می کردم و لحجه م احتمالا با فرانسه قاتی شده بوده و الان هم اثرش مونده. کلا بچه های بی اندازه باهوشی هستند و تو این سن کم انقدر قشنگ صحبت می کنند که فکر کنم بزرگ بشن، بترکونند!!! خیلی هم خوشگل و معصوم و تر و تازه هستند. خودمو که تو آینه آسانسور نگاه می کردم با خودم فکر می کردم کاش اینا هیچ وقت بزرگ نشن. شکل من نشن.

از کلاس که اومدم بیرون، خانوم سرپرست منو دید و گفت مطمئنم موفق شدی. گفت اینو از روی چهره م می گه. چون چهره م نشون می ده که من از کلاس لذت برده م و همین براش مهم بوده. چون این اصل مطلبیه که یه معلم باید داشته باشه و اگه معلم از کلاس لذت برده باشه یعنی که بچه ها هم همین حسو داشته ند.

خیلی ماهه، نه؟

 

در پایان از خواهر شوهر نازنینم که این ایده معلم زبان شدن رو تو مخ من انداخت تشکر ویژه دارم. و باز این فکر قدیمی میاد تو کله م که هر رویایی داشته باشی، همون می شه. آروم آروم بهش می رسی. همین که رویای توئه، کافیه که سرنوشت مجبور بشه اونو سر راهت بذاره. و شاید به همین خاطره که کشتن بچه ها سنگین تر از بزرگ هاست. چون کشتن بچه ها یعنی اجازه ندادن جاری شدن رویاها.

/ 5 نظر / 5 بازدید
سارا

مبارکه عزیزم این تجربه جدید. مطمئنم مثل همه چیزای دیگه تو زندگیت خیلی خوب و کامل از پسش بر می آی. قیافه ات وقتی داری درس می دی رو می تونم تصور کنم :*

سحر

خیلیییییی با حاله این کار که! چقدر نازنییییییییییییین! دلم می خواد بیام سر کلاست بشینم! واقعا دلم می خواد!

مریم

:) خیلی خوشحالم درس می دی. دلم برات خیلی تنگ می شه!

فرید

با عرض سلام و خسته نباشید از ظاهر وبلاگتان این طور به نظر می رسد که برای آن زحمت کشیده اید ما هم می خواهیم شما را در این زمینه یاری برسانیم شما یقینا محدودیت هایی که یک وبلاگ دارد را به خوبی می دانید با این حال بد نیست مجددا آنها را با هم مرور کنیم: وجود یک تبلیغ ناخواسته و نامربوط با محتوای وبلاگ محدودیت در قالب های وبلاگ نداشتن فضای مناسب برای قرار دادن فیلم و عکس و فایل و ... سخت بودن افزودن یک امکان ساده، مانند نظرسنجی،آمارگیر جدید و ... عدم پشتیبانی از امکانات پیشرفته تر با این حال راهی ساده برای حل تمامی این مشکلات وجود دارد تبدیل وبلاگ به سایت به آدرس سایت مراجعه کنید و مراحل را دنبال نمایید و ظرف 24 ساعت از تمامی این مشکلات برای همیشه خلاصی پیدا کنید موفق باشید 1229565501

مهدیار

با سلام خوبی؟؟ عید اضحی مبارک .... به روزم با مطلبی یا حیدر