کودکی‌ها آسمانی داشتم

ساعت نزدیک 10 صبحه و من هیچ کاری برای انجام دادن تو شرکت ندارم. هادی همیشه می‌گفت که حذف شدن خیلی راحت اتفاق می‌افته. دو هفته مرخصی استعلاجی پرکارترین عضو این گروه رو بی‌کار کرده. البته دارم اغراق می‌کنم. الان وسط تعطیلات عیده و ضمنا یه نفر آدم پرکار دیگه پیدا شد که همه دردسرها رو تنهایی به عهده بگیره. وگرنه به این راحتی‌ها هم نبود که!

مدتیه که به این نتیجه رسیدم ایده‌ها و آرزوها و آموخته‌های دوران بچگی، حتی اون‌هایی که برای دوران بزرگی کاربرد دارند، خیلی مهم و بدون جایگزین هستند. برای مثال الان که فکرشو می‌کنم من هیچ لالایی‌ای بلد نیستم برای پسر توی شیکممون بخونم و گاهی که شعر خوشگل یک ظرف پرمیوه مال فیلم اشک‌ها و لبخندها رو به جای لالایی براش می‌خونم، در واقع دارم تنها چیز مناسبیو می‌خونم که از بچگی یاد گرفته‌م. یا مثلا اون زمانی که می‌خواستم دسته چک بگیرم یا عقدنامه امضا کنم، هیچ ذهنیتی نداشتم امضای بی‌ریختمو چه جوری خوشگل کنم و همه‌ش حسرت اون دورانی رو می‌خوردم که با بچه‌ها می‌شستیم امضا تمرین می‌کردیم و من اصلا جدی‌ش نمی‌گرفتم. در حالی که مطمئنم قشنگ‌ترین امضاها اون روزها خلق شدند. همین موضوع در مورد انتخاب اسم پسرمون هم هست. بیشتر دوست‌هام از بچگی ایده داشته‌ند که دوست دارند چه اسمی روی بچه آینده‌شون بذارند. ولی من نداشتم و همیشه فکر می‌کرده‌م که نه ماه زمان کافی‌ایه که آدم به جمع‌بندی برسه. ولی فرق می‌کنه آدم اسمی رو بذاره که یه عمر باهاش لاس زده یا اسمی که در عرض چند ماه از توی نام‌نامه‌ها گزینش کرده.

خلاصه اینکه آرزوها و ایده‌ها و آموخته‌های بچگی‌تون رو جدی بگیرین. حتی اونایی که به نظر میاد اصلا برای اون دوران کاربرد نداشته‌ند و فقط به رویاپردازی شبیه بوده‌ند. من که همیشه بر این باور بوده‌م رویاها خیلی مهمند.

.

.

امروز یکی از همکارهام که اون هم وسط عید پا شده بود اومده بود شرکت و یه بچه دو ساله داره، داشت از مزایای اندیشکده‌های مهارت و خلاقیت برای نابغه‌پروری بچه‌ها صحبت می‌کرد. سی‌دی‌های چند زبانه و بازی‌های افزایش خلاقیت و از این جور چیزا که فکر کنم مادرها عاشقشونند. نمی‌دونم چرا یه لحظه آه کشیدم. یه آهی که اگه بازش کنم می‌شه تو مایه‌های وای نه! حوصله‌شو ندارم. نابغه؟ واقعا فرمولش اینه؟ دکون باز کردند؟ نکنه واقعا چیز مهمیه و من حالشو ندارم؟ اصلا مگه نبوغ خوشبختی میاره؟ باز هم یه سوژه جدید برای جوگیر کردن آدما؟ مثل کلاس آیلتز؟ مثل کلاس خودشناسی؟ مثل کلاس کنکور؟ یا اینکه من از زور تنبلی دارم ازش فرار می‌کنم؟ هان؟

تو آموخته‌ها و رویاهای بچگی‌م چی می‌بینم؟

این چیزا رو دوست داشتم؟ از بازی‌های خلاقانه خوشم میومد. ولی مهم‌تر از اون از ول شدگی خیلی خوشم میومد. از رسیدگی نکردن مستقیم مامان بابا خوشم میومد. از اینکه بهم اجازه داده بشه برم و بچرخم و کشف و شهود کنم. خطر کنم. گاهی موفق بشم و احساس غرور کنم. از اینکه از نرده بالا برم و کسی کمکم نکنه احساس غرور کنم. بعد اعتماد به نفس پیدا کنم. بعد برای یه نرده سخت‌تر نقشه بکشم. از اینکه مامانم نگران بشه و بابام نگران نشه و در نهایت من موفق بشم و به مامانم نشون بدم که حق با بابام بوده خوشم میومد.

آخه می‌دونین که... من خیلی بابایی بوده‌م :)

 

/ 2 نظر / 6 بازدید
فرزانه

سلام نازنین جان. خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم داری مامان می شی. و خنده ام هم گرفت. من یه روز به طور کاملا اتفاقی اومدم تو وبلاگ تو و از نوشته هات خوشم اومد. این مربوط به 6 یا شاید 7 سال قبل. اون موقع که خارج از ایران در س می خوندی. و من همیشه نوشته هاتو دنبال کردم. اومدی ایران رفتی سر کار ازدواج کردی و حالا هم داری بجه دار می شی. نمی دونم این چه هیجان فوق العاده ای هست که من دارم و شاید من زیادی آدم احساستی هستم. همیشه برام سوال بود که نارنین چه شکلی می تونه باشه ؟ چه جوری لباس می پوشه و آیا همون شکلیه که من از روی نوشته هاش میشناسمش؟ حتی یه بار خواستم ببینمت. اما فک می کنم این دوست داشتن و دلتنگ شدن خودش زیباس. و همون قدر که حس خوبی رو بهم میده کافیه. حس خوندن نوشته هات همیشه حس اون روز بارونیو وقتی خارج از ایران درس می خوندی و رفته بودی بانک و اعصابت بهم ریخته بود رو بهم میده. اونقد خوب توصیفش کرده بودی که خنده ام گرفته بود انگار من تو اون هوای سرد اونجا بودم. هر جا هستی موفق باشی عزیزم و قدم نی نی نازت هم مبارک