امروز از اون روزاست.

هیچ کدوممون کار نمی‌کنیم. حالشو نداریم. پسرها که تو بازارند و دنبال فاسمین و شپدیس و ... چند تا سهم دیگه. یه پنجاه دقیقه‌ای طول کشید که یه سیب کوچولو (از این سیب‌های گلاب) رو تونستم قورت بدم. بی‌صبرانه منتظرم روز تموم شه و یه آخر هفته پرآرامش رو آغاز کنم. دیروز کلاس زبان حتی بچه‌ها هم حال و حوصله نداشتند و من هم اگرچه از اونا بهتر بودم، می‌دونستم که کلا بهتر نیستم و کلا معلم پرحال و پرشوری نیستم و کلا همینم که هستم.

باید یه فکری بکنم.

/ 6 نظر / 6 بازدید
سمیراصدیقی

اگر زندگانی برای باور كردن و دوست داشتن است .. من مدت ها باور كرده ام و دوست داشته ام .. مدت ها راست گفته ام و دروغ شنیده ام .. حال بس است ...

سمیراصدیقی

خداییش بلاگفایی ها معرفتشون بیشتره!!!ببینم روشونو کم میکنی یا نه!!

سارا

چرا؟؟ جه خبره اونجا که سر حال نیستی عزیزم؟