داماد می‌شود

در یک بعد از ظهر گرم که آسمون خالی از هرچی ابر پوششی و پاره پاره بود، یه پسر نه چندان کوچیک نه چندان بزرگ روی یک تپه نه چندان سبز نه چندان زرد نشسته بود و به غروب آفتاب نگاه می‌کرد. یک کلاه حصیری لبه‌دار، ولی لبه کوتاه، روی سرش بود و شلوارش هم کمی ریش ریش شده بود. صورتش کمی آفتاب خورده، ولی شاداب بود و نگاهش...

بزرگ، عمیق، به دوردست‌ها

فکرش...

فکرش پیش سریتا بود. با خودش می‌گفت: سریتا، تو از کجا می‌دونستی که من برنده می‌شم؟

.

.

از اون روزا ١١ سال گذشته و کمتر از ١٠ روز مونده که اون پسر داماد بشه.

همون روزایی که به غروب آفتاب خیره شده بود از ذهنش گذشت که وقتی داشته با سریتا بازی می‌کرده، مراسم قربانی قبیله شروع می‌شه و بزرگ قبیله همه رو دور آتش فرا می‌خونه. پسر از نگرانی اینکه سنگ قربانی به سریتا برسه نفسش رو در سینه حبس کرده بوده و در حالی که تو همین فکرا بوده بنا به قرعه سنگ قربانی رو بر می‌داره. و... احتمالا قربانی می‌شه. قربانی شدنش از ذهنش نمی‌گذره. آخرین چیزایی که تو ذهنش نقش می‌بنده وقتیه که اون تو فکر سریتا بوده و افراد قبیله اونو با خودشون می‌بردند.

از اون روزا ١١ سال گذشته و کمتر از ١٠ روز مونده که اون پسر داماد بشه. عروس سریتا نیست. سریتا وقتی پسر رو به قربانگاه می‌بردند از داستان جا موند. جلوتر نیومد. پسر جلوتر رفت. پسر ١١ سال جلوتر رفت. سریتا نبود.

تو جلسه مناقصه سه دستگاه دکل خشکی نشسته‌م. بقیه حرف می‌زنند و من پسر رو نقاشی می‌کنم. من تصویر پسر رو وقتی بالای تپه به غروب آفتاب خیره شده جمله‌بندی می‌کنم. من نظاره می‌کنم. من می‌نگرم. من نگرانم.

 ١١ سال گذشته و پسر وسط بازی‌ش تو روند اونچه که فقط یه رسم بوده قربانی شده. به بازی برگشته و هزار بار قربانی شده. با این فکر که رسم اونو قربانی می‌کرده و نه بازی، به بازی برگشته. و بعد دیگه برنگشته. حتما بین بازی و رسم یه ضریب همبستگی پیدا کرده. یا شاید اصلا به این نتیجه اساسی رسیده باشه که نه بازی اونو قربانی می‌کرده و نه رسم. و یا اصلا قربانی شدن خودش موضوع مهمی نبوده، مهم جا موندن از بازی و رسم و قربانگاه بوده.

دارم چرت و پرت می‌گم. خودم می‌فهمم چی می‌گم. پسر هم می‌فهمه.

برای پسر آرزوی خیر می‌کنم.

برای جا گذاشته نشدنش.

برای مهم‌ترین استعدادش که همراهی کردنه.

برای بازی کردنش.

آرزوی خیر برای آرام، برای پلیکان، برای آسمان بی‌کران، برای پسر، و البته و هزار البته برای دختر...

بچه‌ها قدر همو بدونین

آسون به دست نیومده

.

.

.

/ 3 نظر / 5 بازدید
سارا

نمی دونم چرا مرور کلماتت برام همراه با بغضه. دلم برات تنگ شد و بعد از مدت ها اومدم اینجا و ... . با اینکه خیلی حرفات رو شاید من نفهمم، قبول دارم که خیلی چیزا آسون به دست نیومد و باید قدر دونست اما خیلی موقع ها وقتی داری راه میافتی یهو ممکنه بترسی که شاید مجهز نباشی برای این سفر. آرزوهات، تصوراتت و خواسته هات به ذهنت میان و تو حتی نمی دونی کدومشون رو دوست داری و برات مهمه و تو این شش و بش یه کسایی که دوستشون داری و دوستت دارن سرزنشت می کنن که تو نمی دونی داری چه کار می کنی و اینجوری تو می مونی و همه اون فکرا و تنهایی ... . گاهی حس می کنی شاید تو همراه مناسبی برای اون پسر نیستی و شاید جا موندن سریتا یه اشتباه این داستان بود.

Je taime

شیرین

:)