9 ماه و 52 روز در جهان هستی

سیمبا به زودی دو ماهش می شه. هر روز جذاب تر و زیباتر می شه. هر جا می ره همه دوست دارند نگاش کنند و بوسش کنند. هادی می گه انگار بچه ها یه جادویی چیزی دارند که هرکی می بیندشون می خواد بوسشون کنه. می خواد حالا حالاها  نگاشون کنه.

عاشق اون قیافه از همه جا بی خبرشم وقتی ساعت ها پدر منو در اورده و بعد یه جوری نگام می کنه انگار هیچی از آزارش نمی دونه.

عاشق اون ژست حاج آقاییش ام وقتی موقع خواب در نهایت راحتی خیال، شیکمشو باد می ده و دستاشو دو طرفش ول می ده.

عاشق اون نگاه عاقل اندر سفیهش ام وقتی ما انواع شکلک ها و صداهای مسخره رو برای یه لحظه خندوندنش در میاریم.

عاشق اون قیافه اعلی حضرتش ام وقتی با ناز و افاده به ما رعیت هاش یه تفقدی می کنه و ما هم دست به سینه گوش به فرمانش ایم.

عاشق اون چهره معصومش ام به خصوص وقتی داره از سینه من شیر می خوره. اون لپ های ظریفش. اون لب و دماغ قشنگش. اون شونه های کوچولوش. اون تن نرمش.

عاااااااااااااااشق اون خنده های شیرینشم که انگار دنیا رو بهم داده ند وقتی انقدر قشنگ می خنده. خدایا چه جادویی داره این خنده ها. انگار بزرگ ترین پاداش دنیاست در برابر شب بیداری های ما.

عاشق لب ور چیدنشم. عاشق جیغ زدنشم. عاشق چشم مست کردنشم. عاشق سکسکه کردنشم. عاشق با ولع و حرص شیر خوردنشم.

.

.

از بی دفاع بودنش می ترسم. از معصومیتش. از مادر پدرهایی که بچه های بی دفاع رو اذیت می کنند می ترسم. گاهی تو خیالم خودم یکی از اونا می شم. از خودم می ترسم. خدا چه امانتی رو به چه کسایی می ده! خدا کنه امانت دار خوبی باشم.

 

/ 1 نظر / 7 بازدید
سارا

چقدر مامان شدن بهت میاد. هیچ وقت اینحوری تصورت نکرده بودم :)