زیر پوستی می‌رقصیم

تو ذهنم اسم وبلاگ دوستامو مرور کردم. چندتاشون یادم مونده؟ یکی دو تا سه تا... مال سارا ب. چی بود؟ اونو که عمرا یادم بیاد. مال ابراهیم چی بود؟ اصلا ابراهیم وبلاگ داشت؟ یه سر رفتم تو ولاگ شبنم. دیدم آخرین نوشته مال یک سال و نیم پیشه. خواستم رو همون آخری پیعام بذارم. دیدم قبلا این کارو کرده‌م. بعد رفتم وبلاگ هاجر. دیدم اجازه ورود نمی‌ده. بعد رفتم وبلاگ سحر. دیدم اینم آخرین نوشته‌ش مال چند سال قبله. بعد رفتم وبلاگ آرام. اونم که رسما تو آخرین نوشته‌ش مربوط به دو سال و نیم پیش از همه خدافظی کرده.

خلاصه دیدم همونطور که تو زندگی همه بچه‌ها پراکنده شده‌ند و اثری از هیچ کس نیست، تو حریم شخصی‌شون هم نیست. بیخود نیست خواننده‌های قدیمی وبلاگ خودم هم پراکنده شده‌ند. رفتم وبلاگ‌های جدید کشف کنم. دیدم اصلا دستم به نوشتن پیغام برای نوشته‌هاشون نمی‌ره. بعنی اگه بخوام چیزی بنویسم چرت و پرت می‌نویسم و تابلوئه که برای آفتابی شدن و جلب مشتریه. تجربه ثابت می‌کنه مشتری‌هایی که دنبال آدم‌های آفتابی‌شو راه می‌افتند، خودشون هم پیغام چرت و پرت می‌نویسند.

یادمه قدیما هزار جور اقدام امنیتی به کار می‌بردم که بچه‌های دانشگاه نتونند رد وبلاگمو بگیرند. آخه حس می‌کردم مطالب من خیلی شخصیه و تحمل این همه نگاه جستجوگر رو نداره. الان به جایی رسیده که اگه در ملاء عام هم نوشته‌هامو فریاد بزنم، هیچ خطری حریم شخصی‌مو تهدید نمی‌کنه. مال بقیه رو هم همینطور. کلا هیچ کس به هیچ کس کاری نداره. از یک طرف تعداد وبلاگ‌ها زیاد و اکثرا کم‌محتوا و روزمره شده‌ند، از طرف دیگه ما نویسنده‌های اون موقع بزرگ‌سال شدیم و قدرت به وجد اومدن یا تعجب کردن یا ادراک کردن و بقیه چیزایی که باعث نوشتن می‌شه رو از دست دادیم. شاید یه مدل دیگه داریم ادراک می‌کنیم. ولی به هر حال معلومه که همه‌مون به سختی می‌تونیم این ادراک رو بنویسیم.

تنها شدیم.

تنهایی ادراک می‌کنیم.

به قول فرهنگ، هم‌سری با همسرانمون ما رو از هم‌صحبتی با بقیه می‌ندازه. یعنی دیگه کمتر احساس نیاز می‌کنیم که درونمون رو با بقیه تقسیم کنه. همین که با همراه زندگی‌مون تقسیم می‌کنیم جای بقیه چیزا رو پر می‌کنه. درونمون دیگه بروز نداره. شاید وقتی پیر بشیم برای همسرانمون هم کمتر بروز داشته باشه. ادراکمون زیر پوست‌‌هامونه.

با این حال من همیشه دلم برای نوشتن تنگ می‌شه. حتی وقتی نمی‌تونم بنویسم.

.

.

ولی این تحمیل غیرقابل برداشت گذر عمره.

/ 4 نظر / 6 بازدید
مرغ پخته

نقاره ها از اوج مناره وزیده اند مردم صدای آمدنت را شنیده اند زیبا تر از همیشه شده آستان تو آقا چقدر ریسه برایت کشیده اند میلاد عزیز ترین مهمون کشورمون مبارک

سراب

سلام فقط خواستم بگم من یکی از همون خواننده های قدیمی هستم که سراغشو میگیری که خوب همیشه هم خاموش بودم.اگر اشتباه نکنم از سال ۸۰ دارم وبتو میخونم از ماجراهای الف...اینو بدون که تنها نیستی:)

منم دیگه

اساساً گفتم بیان صرفاً یه چیزی بگم کاملا به محتوا! ولی همین که بیام و یه چیزی بگم هم خودش یه جور محتوی است. حال می خواد محتوی نداشته باشه :)

نازنین گل یخ

شاید همینه که دیدن غم زیرپوستی شما رو ممکن کرده! منم واقعا احساس تنهایی میکنم...از دنیای وب میگذرم...حتی پیدا کردن بچه ها با همون شماره تلفن های قدیم هم ممکن نیست... گاهی فک میکنم از همه بیکارتر منم!!!