مدیرای کوچیکِ کوچیکِ کوچیک

آدم هیچ وقت فکر نمی کنه که مدیرها چقدر آسیب پذیرند. هیچ وقت اونا رو اونقدر که باید ساده نمی گیره. ولی وقتی خودش مدیر می شه می بینه که تقاضای استعفای کارشناسش چقدر درش احساس شکست ایجاد می کنه. احساس رد شدن تو خواستگاری. رد شدن تو مصاحبه. رد شدن تو مناقصه.

این سومین نفری بود که گفت می ره. نمی دونم چرا گریه می کرد. از من خجالت می کشید؟ دلش برای من می سوخت؟ دلش برای ماها تنگ می شد؟ کاری از دستم بر نمی اومد. شرکت اونو تو مسیر رفتن قرار داده بود. از همین عصبانی بودم. شرکت کارشناس منو به رفتن تشویق کرده بود و من نتونستم کاری بکنم. چون از دید شرکت همه باید می دونستند که وضع خرابه و بازار در رکوده و نیروها هرچی کمتر بشن بهتره. ولی من می دونم که یک کارشناس با حداقل حقوق هیچ تاثیری در گردش یک میلیارد تومنی شرکت نداره و من اگه مدیر توانمندی بودم باید جلوی عکس العمل های حساب نشده شرکت رو می گرفتم.

اما نبودم.

بیشتر دلسوز و مهربون بودم. نه قاطع و پرنفوذ. مثل مامانی بودم که جلوی باباهه رو می گیره که از روی عصبانیت بچه رو دعوا نکنه. ولی نه مثل مامانی که باباهه رو قانع می کنه کارش اشتباهه.

حرفی ندارم بزنم.

همین.

/ 1 نظر / 7 بازدید
مهتا

سلام از آشنایی با شما و وبلاگتون بسیار خوشوقتم. آدم جالبی بنظر اومدین.یه آدم خاص با نگاهی عمیق. موفق باشید.