می‌رقصم    

چهارشنبه ۱٤ دی ،۱۳٩٠

می کوشم برای دعوا

شاید اولین بار بود که با 66ای دو سه جمله چالشی رد و بدل کردم. اون هم جلوی همه. جفتمون از هم عصبانی شدیم انگار. اون مثل همیشه رفت تو قهر دخترونه و با اینکه بعدا یه ذره باهاش شوخی کردم از لوس بازیش بیرون نیومد. خوب مسلما این موضوع به علاوه اون یکی مدیر احمقی که فکر می کنه من علیهش جریان مخالف ایجاد کردم، فشار زیادی روم اورده بود. فشاری که منجر به یه کوچولو تغییرات در من شد. الان احساس می کنم قدرت دعوا کردن با 66ای رو دارم. قدرتی که قبلا هرگز در برابر کسی نداشتم. قدرتی که یه مدیر حتما باید داشته باشه. از اون مهمتر اینکه در وجودم احساس می کنم که این دعوا کار درستیه و شکی هم ندارم.

جمله‌های محیا، دوست قدیمی و مدیر موفق فعلی، تو کله‌م غوطه‌ور می‌ِشه: اگه داد بزنه داد می‌زنم. اگه خودش منو در جریان کار نذاره، 200 بار در روز پیگیری می‌کنم. اگه از کار در بره، خودم تا 4 صبح می‌شینم گزارشو تموم می‌کنم و اون آدمو از مدار کار حذف می‌کنم.

دعوا، داد، سمج بازی، جدیت،... چیزاییه که اعتماد به نفس و جسارت نوع خودشو می خواد. من همیشه فکر می کردم اعتماد به نفسم خیلی زیاده. چون صحبت کردن جلوی 100 نفر تماشاچی برام آسون بود. چون چالش کردن با مدیر بالاسرم برام آسون بود. چون پررو بازی در برابر از خودم بزرگتر برام آسون بود. ولی اینا فقط شقه هایی از اعتماد به نفس هستند. اعتماد به نفس در برابر کوچکتر خودش داستانیه. به خصوص برای کسی که از سر ژست و تظاهر هم شده، خیلی به آدما احترام می ذاره و جایگاهشون رو از اونی که هست بالاتر می بره.

معلم موسیقی‌م بهم می‌گه آدمای ایده‌آل‌گرا مثل تو همیشه با این چالش مواجه می‌شن. چون اگه تا قبل از مدیر شدن مسوول خودشون و کیفیت کار خودشون بودند، حالا مسوول کار بقیه با خصوصیات متفاوت و البته کیفیت متفاوت هستند. اگه تا قبل از مدیر شدن با یه تلنگر بالاسری تا آخرشو می‌خوندند و اصلاح می‌کردند، حالا می‌بینند که زیردست‌ها با تلنگرهای مشابه عکس‌العمل مشابهی نشون نمی‌دند. بعد قاطی می‌کنند که این دنیای جدیدی که توش قرار گرفته‌ند چه قوانینی داره و چطور باید باهاش کنار بیان.

شاید محیا این قوانین رو یاد گرفته و من هم قصد دارم بعضی جاهاشو الگوبرداری کنم. خلاصه.... فکر نمی کردم یه روز تمرین داد و دعوا بکنم. ولی روزی که از عهده ش بر بیام حتما براتون می نویسم. چون اون روز صرف نظر از نتیجه، برای من اتفاق مهمی افتاده.

نازنين

دوشنبه ۱٤ آذر ،۱۳٩٠

اصالت طرفین

تو این دنیا یاد گرفتم که حق و باطل به شدت به هم تنیده ست. جوریکه به راحتی نمی شه از هیچ طرفی کاملا طرفدای کرد. حداکثرش اینه که طرفداری بکنی. ولی نمی تونی کسی رو از اون طرف به این طرف بکشونی و قانعش بکنی. و این یعنی که تو خودت هرجا به دنیا اومده باشی، تو هر محیطی بزرگ شده باشی و تاثیر گرفته باشی، یا از طریق هر دروازه ای که وارد مکانی شده باشی و به هر فرد کلیدی اون مکان نوعی وابستگی داشته باشی، وامدار همونجا و همون کس هستی و اگه جای دیگه بودی و با افراد دیگه ای بودی وامدار اون جای دیگه و اون افراد دیگه بودی. و این یعنی که طرفین به خودی خود اصالتی ندارند. اصالت طرفین وجود نداره.

نازنين

سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳٩٠

دنیای دیوانه دیوانه دیوانه

دنیا پره از آدم‌هایی که از دست آدم‌های دیگه ناراحت می‌شن؛ و البته همون آدم‌های دیگه که از دست همین آدم‌ها متقابلا ناراحت می‌شن. از دید من نصف بیشتر ناراحتی‌ها چرت و پرته و البته وقتی با اون آدم‌ها هم صحبت می‌کنی می‌بینی که اونا هم همین نظرو دارند. با این حال این نظر باعث نمی‌شه که از موضع خودشون کوتاه بیان و سعی کنن کسی از کسی ناراحت نشه؛ بلکه برعکس، این نظر باعث می‌شه که ناراحت شدن کسان از کسان براشون خیلی عادی جلوه کنه. در واقع استدلال اینه: چون موضوع چرت و پرته، ناراحت شدن هم کلا چیز بزرگی محسوب نمی‌شه. بذار ناراحت بشه. مهمه مگه؟

تیپ پسربچه: به نظر من این تیپ منحصر به پسرها نیست. ولی بیشتر، اونا این شکلی‌اند. و این شکلیه که متکی به غرور شخصیتی (همونی که بهش می‌گیم غرور مردونه) و حفظ بی‌حد و حصر جایگاه اراده و رای و شخصیته. یعنی مثلا اگه بهشون گفته بشه که لطفا این کارو انجام بده، انجام می‌دن. ولی اگه بهشون گفته بشه که باید این کارو انجام بدی، انجام نمی‌دن. و همه اینا برای اینه که گوینده بفهمه بایدی وجود نداره. و این بایدها و نبایدها براشون خیلی مهم‌تر از اون کاره‌ست.

تیپ دختربچه: من اگه بچه بشم بیشتر این شکلی می‌شم. این تیپ یه جور لوس شدگی دل‌سوزاننده و یا لوس شدگی دل‌برانه‌ست. این دو تا با هم فرق داره. مثلا خانومی که از چیزی رنجیده و اشکش سرازیر می‌شه از نوع اوله. ولی دومی خانومیه که از چیزی رنجیده و این مدلی حرف می‌زنه: «خوب آدم گشنه‌ش می‌شه. واقعا دلت میاد خودت بخوری و به من ندی؟» اینجور وقت‌ها طرف مقابل تو موقعیتی قرار می‌گیره که نمی‌تونه رد کنه.

میانگین سنی بچه‌ها (به جز مدیران ارشد) تو شرکت ما زیر 30 ساله. نمی‌دونم این توجیه می‌کنه که اینجا یه عالمه پسربچه و دختربچه داشته باشیم؟ یه هفته نمی‌شه که فهمیدیم همکارمون ام-اس گرفته و در عرض چند روز زندگی‌ش زیر و رو شده. دنیا دو روزه و ما یک و نیم روزشو به همین بازی‌ها می‌گذرونیم. به قول بابا، آدم هرچی سنش بالاتر می‌ره و اطرافیانش رو از دست می‌ده و از دست می‌ده و از دست می‌ده.... آخرش به این می‌رسه که تنها کاری که باید تو این دنیا بکنه.... محبته....

نازنين

سه‌شنبه ۱ آذر ،۱۳٩٠

 

اپیکور رو می‌شناسین؟ یه فیلسوف یونانیه. جمله معروفی درباره مرگ داره: با مرگ سر و کاری ندارم. وقتی من هستم، او نیست؛ وقتی او باشد، من نیستم.

البته این جمله اصلا آرامش‌بخش نیست، حتی برای کسانی که به زندگی ابدی اعتقادی ندارند.

نازنين

دوشنبه ۳٠ آبان ،۱۳٩٠

قصه های زشت

از این داستان ها زیاد شنیدین که یهو به یکی خبر می دن تومور داره یا ام-اس داره و باید بلافاصله بستری شه و...

یه جور غم کلیشه ای تو این داستان های سوژه-تکراری هست که آدم حوصله شنیدن یا تعریف کردنشو نداره. ولی چیزی که باعث می شه من بیام اینجا و چیزمیز بنویسم اینه که از کشیده شدن به داستان هایی با غم تکراری شاکی ام. دلم نمی خواد این قصه ها دور و برم باشه. دلم می خواد جریان زندگی شبیه قصه ها نباشه. شبیه خودش باشه.

فکر کنم رسما دارم چرت و پرت می گم.

نمی دونم چرا اون تغییر فازی که بعد از شنیدن خبر تصادف پسرخاله هادی دچارش شدم الان بهم دست نداده. اون موقع حس می کردم برای ساعتی از زندگی روزمره آدم ها جدا شدم و به پشت پرده ای راه داده شده م که همیشه بوده، ولی حس نمی شده. حس می کردم زیر آب هستم و حرف های مردم عادی رو از بیرون آب به صورت صداهایی بی مفهوم می شنوم. الان اینطور نیستم. الان روزمرگی در جریانه. قصه ای که شنیدم هنوز برام مثل یه قصه ست، نه مثل پرده ای واقعی از زندگی. شاید برای اینکه خیلی کلیشه ایه. شاید وقتی باور کنم که خودشو ببینم. شاید وقتی حس زیر آب رفتن رو بکنم که از خودش بشنوم.

حال همه مون گرفته ست.

ولی هنوز باور نکرده یم.

انگار هر چند وقت یه بار یه چیزی لازمه که همه باور کنیم خیلی به خودمون مغرور و مطمئنیم.

حالا اگه دیدمش چی کار کنم؟ چی بهش بگم که تصنعی نباشه؟ اون هم به اون! به کسی که انقدر تودار و مقاومه. من نچشیده و نشناخته چی بهش بگم که تسکینی براش باشه؟

دو رکعت نماز می خونم. ولی تمرکز زیادی ندارم. در واقع حالم خراب نیست. هنوز نیست. هنوز باور نکرده م. از اون لحظه که باور کنم می ترسم.

 

نازنين

یکشنبه ۸ آبان ،۱۳٩٠

دستگاه شور_گوشه گلریز

ساعت 3 صبحه و من که بی خوابی زده به سرم پاشدم اومدم اینجا. درس های اول دستگاه شور رو دارم گوش می کنم که منو یاد استاد کیانی و دیدگاه کیفی ش تو زندگی بندازه. شاید این حس قدیمی منو از مسابقه ای که زندگی کاریم با خودش می کشونتم جدا کنه.

یادمه تو شرکت قبلی مون یه خانوم مجردی تو سن و سال 45 سال استخدام شده بود که به نظر من می تونست پرروترین مردهای عالم رو هم درسته قورت بده. تقریبا هیچ کس از عهده ش بر نمی اومد. به لحاظ کاری بسیار سرآمد و مناسب پست شغلی ش بود. ولی به لحاظ اخلاقی روحیه غیرقابل تحملی داشت. همه رو رقیب خودش می دید و عکس العمل های فجیعش همه رو دیوونه کرده بود. تقریبا هیچ کس نمی تونست همکارش باشه یا از اون بدتر زیردستش بشه.

این روزا وقتی مسیر پیشرفت همکار 66ای خودمو که مثلا مدیرش هستم می بینم و ته دلم از رقابت باهاش دچار دلهره می شم، همه ش یاد اون خانوم 45 ساله هه میفتم. در واقع چیزی که منو اذیت می کنه اینه که برای این آدم انقدر ناامیدکننده بوده م که برنامه ریزی شغلی خودشو با مدیر بالاسری من انجام می ده و این چیزیه که برای همه مدیرهای میانی ناخوشاینده. اگه اون خانوم 45 ساله هه بود که رسما تا همین الان دیوانه شده بود. یادمه همون خانوم وقتی دید که دختر بااستعداد زیردستش انقدر پیشرفت کرده که داره یه ذره به چشم میاد، برگشت بهش گفت «من تو رو تربیت کردم که به اینجا رسیدی»!!!! حسی که بیشتر مدیرهای میانی دارند و دلشون می خواد پیشرفت زیردست هاشون رو به خودشون نسبت بدند و البته این خانوم به طرز وقیحانه ای بیانش کرد. انکار نمی کنم که من هم دلم می خواست بهتر از همه زیردست هام باشم و اگه یکی بین اونا گل می کنه، این درخشیدن از مسیر من بگذره و حالا که نمی گذره نگران خودم باشم. حسی که نسب به داشتنش عمیقا عمیقا عمیقا احساس شرمندگی می کنم. حسی که باعث شده الان نصف شبی بیام و دستگاه شور استاد کیانی رو گوش بدم.

بلکه ذهن و روحم رو از این مسابقه های زمینی بیرون بکشه و خاموش کنه.

.

.

که خاموش کرد.

یه کمی کارهای ترجمه کتابمو می کنم و بعدش آروم آروم می رم تو اتاق و یواش یواش می خزم زیر لحاف کنار هادی و کنار گرمای مطبوعش خوابم می بره. خدایا شکرت از این همه گرمی.

نازنين

سه‌شنبه ٥ مهر ،۱۳٩٠

آرزوهای بزرگ

تو شرکت ما یه نفر هست که از نظر تمام مدیرانش (منظورم بالاسری و بالایی بالاسری و بالایی بالایی بالاسری) حداقل توانایی ها رو داره. ولی وقتی باهاش حرف می زنی خیلی جدی از برنامه ها و آرزوهایی صحبت می کنه که توانمندترین آدم های شرکت هم جرات این کارها رو ندارند. مثلا کسی که برای پر کردن محتویات یک جدول مشخص احتیاج به پرسیدن 500 هزار تا سوال داره تا راهشو پیدا کنه، دم از این می زنه که وقتی یه زمان مدیرعامل شرکت خودش بشه باید تجربه این شرکت رو اندوخته باشه. کسی که تو کارش خلاقیت و دانش حل مساله نداره، حرف از پیش پا افتاده بودن کارهای محول شده بهش رو می زنه.

خیلی عجیبه.

عجیبه چون من همیشه به آرزو خیلی اعتقاد داشته م. یعنی انقدر دیدم که آدم ها به آرزوهای قلبی شون رسیده ند یا نزدیک شده ند که به این نتیجه رسیدم آرزو کردن واقعا کار می کنه. ذهن و اراده و آرزو و خواست آدم ها واقعا در سرنوشتشون نقش اساسی بازی می کنه، حتی اگه براش حرکتی هم انجام نداده باشند.

هر وقت از این چیزا حرف می زنم یاد اون قسمت کتاب سیزارتا میفتم که داشت به اون خانومه توضیح می داد اراده کردن بعضی آدم ها چقدر راحت به واقعیت تبدیل می شه. می گفت که اراده این جور آدم ها مثل سنگی می مونه که تو رودخونه بندازی. هر چقدر هم جریان آب تند باشه و سر راه سنگ، گل و لای و برگ و علف باشه، باز هم اون سنگ به ته رودخونه می رسه و چیزی نمی تونه مانع رسیدنش بشه. اراده کردن سیزارتا یعنی همین. فقط می خواد. بعد همون می شه که خواسته. و برداشت من هم این بود که اراده ما آدم های عادی هم هر کدوم تا اندازه ای این شکلی کار می کنه. یکی بیشتر. یکی کمتر.

و این تئوری تو ذهن من این طور ادامه پیدا می کرد که بنابراین آدم ها شبیه آرزوهاشون هستند. شبیه آرزوهاشون می شن. اون آرزوها چیزایی اند که عمیقا خواسته ند و اراده کردند. پس جایگاه هر کس، بزرگی و کوچیکی اون، تناسب زیادی با بزرگی و کوچیکی آرزوهاش داره.

حالا فهمیدین چرا قضیه اون همکارم انقدر برام عجیب بود؟ چون اون آدم اصلا اندازه آرزوهاش نیست. و این منو درباره نتیجه گیری مدیرانش به شک می ندازه. احتمال می دم یه جای کار اشتباه شده و این همه نارضایتی منصفانه نباشه.

.

.

راستش الان که دارم اینو می نویسم شک دارم دوباره این آدمو ببینم. چون امروز تقریبا اخراج شد.

نازنين

چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳٩٠

کارنامه ماه اول

چند روز دیگه می‌شه یه ماه که من مدیر شده‌م. تا حالا مدیر شل و ول دیدین؟ مدیر زیادی مهربون بی‌عرضه که از زور نرمش بیش از حد کارش تحت تاثیر جریان‌های دیگه محیط کار قرار می‌گیره و نظم و ساختار گروهش کاملا از بین می‌ره. گروهش به کارهاش نمی‌رسه. به تعهداتش عمل نمی‌کنه. نه از بیرون از گروهش راضی‌اند، نه افراد داخل گروه از کار. مدیره باید بدوه دنبال گروهش و ناز این و اونو بکشه که کارشونو تحویل بدند. باید جور در رفتن کار بقیه رو که ناشی از شل بودن خودش بوده بکشه و به خاطر همین کار خودش خیلی سنگین می‌شه. گروهش راحت کارو می‌پیچونه. بعضی وقت‌ها بدون اینکه مدیر قصه ما اصلا در جریان باشه، به افراد گروهش از بیرون گروه کار محول می‌شه. حتی شک داره که بعضی آدم‌های شرکت که گفته می‌شه تو گروهش هستند و تعریف شده‌ند، واقعا تو این گروه هستند یا نه. آخه اون چند نفر مستقیم از مدیرهای بالایی کار می‌گیرند، در حالی که گفته شده تو گروه این مدیر هستند.

از این مدیرها دیدین؟ ندیدین؟

این کارنامه ماه اول مدیریت من بود.

نازنين

یکشنبه ٩ امرداد ،۱۳٩٠

وقتی مدیر شدم

یه هفته گذشته از روزی که واقعا مدیر شدم... یه کم بیشتر از یه هفته...

روز اول خیلی شوکه شده بودم. نه اینکه انتظارشو نداشتم. انقدر انتظارشو زیاد داشتم که اینو به منزله یه حق تلقی می‌کردم. اینکه مسلمه که من باید اینجا سمت درست حسابی داشته باشم. ولی باز هم شوکه شدم. آهان فهمیدم چرا شوکه شدم. فکر کردم یه واحد جدید برای تامین مالی تو بخش انرژی ایجاد خواهد شد و من اونو دست می‌گیرم و افرادش هم که یکی یکی در حال شکل‌گیری و استخدام شدن بودند به اون می‌پیوندند. ولی بعد دیدم یه واحد شکل گرفته قبلی از مدیریت قبلی‌ش ساقط شد و مثل توپ والیبال به من پاس داده شد. خوب از من قبول کنین که این خیلی سخت‌تره. اینکه یه ساختار شکل گرفته رو به توی شکل نگرفته بدن خیلی سخت‌تر از اونه که یه ساختار رو خودت شکل بدی و پابه‌پاش خودت شکل بگیری و طبیعتا مدیرش هم باشی.

هفته اول داشتم از استرس می‌مردم. از بچه‌هایی که تا دیروز تو سر و کله‌شون می‌زدم و امروز باید منو به یه مقام دیگه قبول می‌کردند. از عکس‌العمل اونا. الان که فکرشو می‌کنم می‌بینم من همیشه تو زندگی‌م بیشتر از اینکه بحران کاری و درسی داشته باشم، بحران انسانی داشته‌م. یعنی بیشتر از اینکه از انجام یه کاری که بهم محول شده بترسم، از رودررویی با آدم‌ها می‌ترسم. مثلا از اینکه از کسی چیزی بخوام. شاید این جنبه به غرور شخصیتی تعبیر بشه. مثلا اینکه اساسا از کسی چیزی نخوای که یه وقت «نه» نشنوی، می‌تونه به غرور شخصیتی تعبیر بشه. ولی یه تعبیر جالب‌ترش ترسه. شاید این دو تا اصلا یکی هستند!

اونش مهم نیست. از بحث منحرف شدیم. موضوع اینه که من مدیر شده بودم و به خاطر ترس از بحران‌های انسانی که همیشه داشته‌م، داشتم از استرس می‌مردم. بیشتر از همه از یه پسر 66ای فسقلی می‌ترسیدم. آدم‌های جوون جسور یاغی ترسناک‌ترند. آدم‌های پخته کمتر ترسناکند. جلب اعتماد 66ای‌ها خیلی سخته. منو یاد پسرعمو کوچیکه‌م می‌ندازه که تقریبا الان یک کلمه از حرف‌های منو قبول نداره. انگار من مادربزرگشم که داره حرف می‌زنه. همچین حسی بهم داره. تازه اون 65ایه. ببین 66ای جماعت چقدر می‌تونه هولناک باشه.

خوب می‌دونین... من به قضیه مدیریت بر قلب‌ها خیلی اعتقاد دارم. دوست دارم مدیری باشم که بهم اعتقاد دارند، تا مدیری که تحمیل شده‌م. جلب اعتماد برام خیلی مهمه. تجربه کمترشو تو نشریه دانشجویی‌مون داشته‌م. اونجا خیلی راحت بود. چون در چیزی که ساخته بودیم خیلی سهم داشتم و خودبه‌خود بهم اعتقاد پیدا شده بود. ولی اینجا... من به چیزی که بقیه ساخته بودند تزریق شدم. نمی‌گم این 66ایه اینا رو ساخته بود. نه... ولی قطعا اون بیشتر به ساخته شده‌های این شرکت تعلق داشت تا منی که یه ماه بود استخدام شده بودم.

دیروز شرایط بدی پیش اومد. یه جایی باید می‌رفتم که نمی‌تونستم برم.

بر خلاف غرورم همه جریانو به مدیر قبلی (که جایگزینش شده‌م) گفتم و ازش کمک خواستم که به جام بره. می‌دونین اون چی بهم گفت؟ گفت خودش نمی‌تونه بره، ولی این 66ایه رو می‌فرسته جام. وای خدای من!!!! به این 66ایه می‌خواد بگه؟ چاره‌ای نداشتم که قبول کنم. نمی‌دونستم جریانو براش توضیح می‌ده که من دچار چه مشکلی شده‌م یا نه. نمی‌دونستم. همون غرور بدمذهب! نذاشت که بپرسم یا حداقل بهش بگم که ریز جریانو به این 66ایه نگیا!!! هیچی نگفتم و هیچی نپرسیدم. امروز صبح که اومدم شرکت 66ایه رو دیدم و ازش پرسیدم می‌ره اونجا یا نه. گفت نمی‌تونه بره، ولی به یکی دیگه می‌گه که بره. منم دیدم انگار سر کاریه و احتمالا خودم باید برم.

ولی یکی دو ساعت بعد که داشتم با تلفن حرف می‌زدم اومد روی کاغذ به انگلیسی برام نوشت که قضیه حل شده. بی‌اندازه خوشحال شدم و رو کاغذ ازش تشکر کردم و به حرف زدنم ادامه دادم. تلفن که تموم شد دوباره چشمم به کاغذ افتاد. دوباره جمله‌شو خونده‌م. اول جمله‌ش یه کمله نوشته بود: سیس (اس آی اس)! زیرش هم خط کشیده بود. سیس؟ خواهر؟

66ای اینطور منو دیده؟ یه سیس؟ نه مدیری که از ما نیست؟ هاه یعنی می‌تونم یه نفس راحت بکشم و بی‌خیال استرس بشم؟ فکر کنم می‌تونم. لبخندی می‌زنم. برای شروع بد نیست :)

نازنين

سه‌شنبه ٢۱ تیر ،۱۳٩٠

رفت ابدی

آدم خودش فکر می‌کنه بدموقع‌ست. ولی شاید نباشه. مثلا آدم خودش فکر می‌کنه بچه‌ش کوچیکه و زنش تنهاست و مادرش مریضه و ... پس ... الان بدموقع‌ست. یا مثلا یه بچه‌ش داره داماد می‌شه و یه بچه دیگه‌ش کوچیکه و بهش وابستگی داره و ... پس ... الان بدموقع‌ست.

خدا می‌دونه.

خدا می‌دونه.

از حرف خودم یه لحظه یاد شخصیت پنلو افتادم. یکی از شخصیت‌های کتاب طاعون آلبر کامو بود: کشیشی که مرتب می‌گفت خدا می‌دونه و چون خدا می‌دونه معنی نداره که در برابر طاعون مقاومت کنیم. حتی وقتی خودش هم طاعون گرفت بدون هیچ مقاومتی سر تسلیم در برابر اونچه که مشیت می‌خوندش فرود اورد.

اینجور وقتا آدم بیشتر فکر می‌کنه که فقط خدا می‌دونه.

از بیمارستان برمی‌گردم شرکت و پشت کامپیوتر می‌شینم. به جای پروپوزال نوشتن میام سر این صفحه سفید، این گوش مجانی. ولی خوب... محیط کار و همکار و حرفای روزمره می‌کشوندم به فضایی که مهم‌ترین فرقش با فضای بیمارستان تو همون جمله خلاصه می‌شه. اینجا زندگی طوریه که آدم زیاد به «فقط خدا می‌دونه» دل نمی‌سپاره. ممکنه اینو بگه. ولی کاراش و دلخوشی‌هاش چیز دیگه‌ای نشون می‌ده. اینجا آدم برای زندگی‌ش مبارزه می‌کنه. اینجا حرف از اراده آدمی به میون میاد. حرف از اینو می‌خوام و اونو نمی‌خوام.

آدم وقتی محدوده اختیاراتش (حداقل به چشم خودش) تنگ می‌شه دست به دعا می‌بره. وقتی مرزهای محدودیت طوری قرار می‌گیره که به چشمش نمیاد دستاشو پایین میاره. شاید اونا رو به کمرش می‌زنه. آستین بالا می‌زنه. اینا رو تفکیک نمی‌کنم به این معنی که وقتی دست‌ها بالاست به کمر نیست و وقتی به کمره دیگه بالا نیست. نه. اینا با هم قاتی پاتی هستند. صحبت اینه که کی‌ها تمایل به چیزی بیشتر یا کمتره.

خدا می‌دونه کی وقتشه. خدا می‌دونه محسن می‌مونه یا می‌ره. دست به دعام. برای مایی که کاری جز منتظر شدن تو اتاق انتظار نداریم مرز محدودیت‌هامون خیلی نزدیک به چشم میاد.

چرت و پرت زیاد گفتم. می‌دونم.

در حالی که یه نفر داره می‌ره چرت و پرت زیاد گفتم.

دیگه هیچی...

نبرش...

 

نازنين

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك




اونهایی که می‌خونم

آسمان، آبی بیكران
فرهنگ بي معرفت
ياسمينا
ننه قمر
اکسیژن مرگ
مي‌خواهم خودم باشم
برای بوداي بزرگ ِ معبد ِ تارا
فوتوهایکو
اصطرلاب
يه لحظه تنهايي
Things We Never Said


پرشين‌بلاگ