|
میرقصم |
|
دوشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳٩۱
خوشامد به جو
انگار یه تن بار از روی دوشم برداشته شد. از صبح بیتابی میکردم و به جون همه غر میزدم. ولی فایده نداشت. چیزی از حرصم کم نمیشد. فقط وقتی راحت شدم که غرهامو به هادی زدم. آخـــــــــــــــیش! چند روز پیش هم مقادیری غر مهم داشتم که تحویل «جو»ی عزیزم دادم و البته یه عالمه هم از غرهای فروخورده و کهنه اون رو شنیدم. قبلش فکر می کردم جو به شیوه معمول خودش کمی تند قضاوت کرده و عکس العمل نشون داده. ولی بعد دیدم که بر عکس، این همه مدت حرفاشو نزده و در واقع خیلی هم کند عکس العمل نشون داده. البته هنوز هم وقتی فکر میکنم، به نظرم کند عکسالعمل نشون دادن منافاتی با تند قضاوت کردن نداره. جو بهم میگفت که خطکشهام خیلی زیاده. زیاد شده. زندگیم زیادی رفته تو باید و نباید. آرام هم همینو بهم گفته بود. پسرعمو کوچیکه هم بدون اینکه اینو بهم بگه همین فکرو دربارهم کرده بود. گاهی وقتی یه قضاوت رو از آدمهای مختلف میشنوی به این نتیجه میرسی که حتما درسته. گاهی وقتی یه قضاوت رو فقط از آدمهای مربوط به هم میشنوی به این نتیجه میرسی که شاید اون آدما در مورد این فکر با هم صحبت کردند و کمی همدیگه رو تشدید کردند. ولی خوب اینا هیچ کدوم واقعیت رو عوض نمیکنه. واقعیت اینه که من تقریبا خودمو به عنوان یه آدم اصولگرا میشناسم. اصولگرا به معنی کسی که اصول مصول زیاد داره. شاید همون خطکش مطکش! اصلهای من در واقع خیلی زیادند و بعضیهاشون برای بقیه حتی خنده دارند. مثل اصل محیط زیست! بعضیهاشون هم سنتی و ملالآورند. مثل اصل اخلاقیات! بعضیهاشون الان حسابی رو مُد اند. مثل اصل حقوق بشر و شعور بشر! خوب یه نازنین گویا مثل من جون میده برای گیر دادن به ایدهآلها و اصل درست کردن برای خودش. ولی خوب... باز هم فکر کنم اصل داشتن و خطکشی کردن بین آدم و خودشه. در حالی که انتظارات و توقعات و تکلفات و... این جور چیزا بین آدم و دیگرانه. یه جورهایی این یکی دیگه خطکشی کردن بقیهست. من زیاد دیگران رو خطکشی نمیکنم. تقریبا به جز هادی هیچ کسی نیست که بهش حساس باشم و انتظارات خیلی زیادی ازش داشته باشم. خورده انتظاراتی که از نزدیکانم داشتم به مرور زمان کمتر و کمتر شدند و به جاش همهش روی خودم و هادی متمرکز شدند. به خاطر همینه که اوج ناراحتی و خوشحالیم به خودمون دو تا برمیگرده. مثل صبح که موقع خدافظی یه تن بار رو دوشم بود و شب با دو تا غر زدن همشو تخلیه کردم. آخـــــــــــــــــــــیش! :)
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٩ ب.ظ توسط نازنين دوشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳٩۱
توکن
وقتی آدم خواب ببینه که صاحب یه دختر کوچولو شده و اسم دختر کوچولوش اسم یه جور مجوز اینترنتی مرتبط با کار اون آدمه، چه تعبیری از خوابش می تونه داشته باشه؟ اینکه اون دختر کوچولوی توی خواب نشانه ای از کار اون آدمه یا اینکه کار اون آدم به اون دختر کوچولو تبدیل می شه و جاشو به اون می ده؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٠ ب.ظ توسط نازنين چهارشنبه ٩ فروردین ،۱۳٩۱
معمولی پایدار
بعضی وقتا شرایط معمولیه. ولی پایداره. بعضی وقتها شرایط خوبه. ولی پایدار نیست. یعنی با یه فوت، خوب بودنشو از دست میده. این شرایط واحد ماست. خیلی خیلی به ارتباطات وابستهست و این موضوع ناپایداری شدید ایجاد میکنه. یعنی تا وقتی من با یکی خوبم، کارمو انجام میده و به عکس. بدیش اینه که ارتباطاتمون هم پایدار نیست. نتیجه اینکه خوبیهاش ناپایداره و مفت نمیارزه. نمیدونم. بیخیال. ولش کن. هی دلم میخواد یه اوج به زندگی معنویم بدم. نمیتونم. دلم میخواد مثل قبل بنویسم. نمیتونم. دلم میخواد مثل قبل نماز بخونم. نمیتونم. دلم میخواد مثل قبل ساز بزنم. نمیتونم. دلم میخواد مثل قبل بنویسم. بنویسم. بنویسم. نمیتونم. نمیتونم. نمیتونم. معمولی شدم. از اون بدتر... اینکه... معمولیش پایداره. معمولی پایدار
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥٤ ب.ظ توسط نازنين چهارشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳٩٠
وینگاردیو له ویوسا
وینگاردیو له ویوسا یا یه همچین چیزی... الان دقیقا حوس خوندن همین قسمت از کتاب هری پاتر رو کردم. برای من سر و کله زدن درباره نحوه تلفظ این ورد درست مثل سر و کله زدن درباره آیین نامه اجرایی بند ب ماده 78 لایحه بودجه سال 90 می مونه. چیزی که الان یکی دو هفته ست همه ش داریم راجع بهش حرف می زنیم و برای شرکت های مشتری پیاده سازی ش می کنیم. اما مهمترین فرقش اینه که تو کتاب هری پاتر، وقتی صحبت درستی و نادرستی چیزی وسط میاد، همیشه حق با اون دختر باهوشه ست که همه چیزو بلده. ولی بین ما همه چیز نسبیه. و اما عشق دیشب فهمیدم که شوهر دوست دوستم خیلی ناگهانی تصادف کرده و جوون مرگ شده. و این یعنی که دوست دوستم یه شبه همه چیزشو از دست داده. دوستم تعریف می کرد که چطور همون دوستش بهش می گفته که قدر لحظه هاشو بدونه. قدر با هم بودن رو بدونه. امشب که با هادی رفته بودیم سینما اون فیلم بدوی «شب» رو ببینیم، سعی کردم قدر لحظه ها رو بدونم. دونستم. ولی چیزی عوض نشد. یعنی احساس حسرتی که آدم از از دست دادن ناگهانی عزیزش به خاطر قدر ندونستن لحظه های با هم بودن قبلی بهش دست می ده، عوض نشد. نه کمتر، نه بیشتر. در واقع اون چیزی که هری پاتر رو جذاب می کرد، بازگشت به دوران مطلق ها بود. که خاصیت دوران بچگیه. دورانی که درست کاملا درسته و غلط کاملا غلط. دورانی که توش تقریبا همه چیز سالمه و نقص نداره. کسی داغون نشده. کسی بیوه یا روان پریش نشده. آخه می دونین؟ یه دوست دیگه م دچار اختلال توهم شده. توهم یعنی که آدم چیزهایی رو با حواس پنج گانه ش حس کنه که وجود نداره. مثلا صدایی رو بشنوه که واقعا تولید نشده. چیزی رو ببینه که واقعا وجود نداره. کسی که توهم پیدا می کنه دیگه حالش خیلی خرابه. تا چند سال پیش همه اینا سالم بودند. الان پژمرده و پرمشکل اند. وینگاردیو له ویوسا این ورد باعث می شه که یه لحظه چشامو ببندم و ورد بخونم و وقتی باز می کنم ببینم همه خوبند. همه بچه شدند و خوبند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٩ ب.ظ توسط نازنين چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳٩٠
جزو معدود دفعاتیه که حس میکنم زمان داره میگذره. یعنی عمر و از این جور چیزا. گذر فرصتها و موقعیتها و بالقوهها. میدونی چی باعث میشه اینطوری بشم؟ به یاد اوردن لحظههایی از عمر مامان بابا و دوستها و فامیلهای همسن اونا که با الان خودم مطابقت داره. لحظههایی که قدیمها فکر میکردم متعلق به بزرگسالها و دنیای اونهاست. ولی الان میبینم خودم تو همون دوره از عمر خودم هستم. مثل چی؟ مثل دوره دکترای عموم تو هلند مثل به دنیا اوردن چهارمین بچه زنعموم مثل کتاب زن سی ساله .
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٢٤ ب.ظ توسط نازنين یکشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳٩٠
مردان کوچک
کتابهایی هست که آدما تو سن و سال خاصی میخونند و خیلی ازش تاثیر می گیرند. برای من هم از این کتابها هست. زیاد نیست. ولی هست. شاید هم زیاده. نمیدونم. ولی هرچی هست به یاد اوردنشون و مرور کردن صحنههاشون برای من خیلی مطبوعه. کتابی که چند وقتیه تو کلهم چرخ میخوره کتابیه که جز چند تا صحنه مبهم و تار تقریبا هیچی ازش یادم نیست. ولی نکته اصلی داستان یادمه. اون چیزی که شخصیت اصلی رو به چالش کشیده بود یادمه. داستان دَن بود. شخصیت دَن تو کتاب مردان کوچک. همون کتابی که ادامه زنان کوچک نوشته شده بود و بزرگسالی ژوزفین مارچ رو به تصویر میکشید. ژوزفین مارچ... «هرگز این کارتو فراموش نمیکنی ژوزفین مارچ!» این جملهای بود که از زبون خشمگین امی در اومد. حتی لحنش تو سلولهای ذهنم حک شده. وقتی گاهی هادی رو به اسم و فامیل صدا میکنم و دیگران ازم میپرسند که چرا این مدلی شوهرتو صدا میکنی، خیلی سخته توضیح بدم که از کتابهای بچگیم تاثیر گرفتهم. از جمله صریح امی مارچ به خواهرش ژوزفین مارچ. تو کتاب مردان کوچک ژوزفین بزرگ شده. خیلی بزرگ نه. شاید هم سن و سال الان من و تو. بزرگ شده و مدرسه پسرونهای باز کرده که دن هم یکی از بچههای همون مدرسهست. دن پسریه که تقریبا به ژوزفین تحمیل شده. یادم نیست چرا. ولی فکر نمیکنم انتخابش کرده بوده. خیلی براش دردسرساز بوده. اصلا به راه نمیاومده. اصلا ارتباط موثری بینشون برقرار نمیشده. ولی ژوزفین همیشه به دن اعتقاد داشته. مطمئن بوده که یه روز دن هم مثل بقیه پسرها سربهراه میشه و دست از مسالهساز بودن بر میداره. ولی دن سربهراه نمیشده و این چالش هر روزه ژوزفین همچنان ادامه داشته. یه روز نمیدونم چه اتفاقی میافته که ژوزفین به کل از دن ناامید میشه. به نقطهای میرسه که حس میکنه دیگه واقعا فایده نداره. ولی ژوزفین اشتباه میکرده. دن سربهراه شده بوده. دن بر میگرده. یه چیزی میشه که اون بر میگرده و ژوزفین رو غرق شادی میکنه. اتفاقا دن تبدیل به کسی میشه که ژوزفین بیشتر از بقیه پسرها روی اون حساب میکرده. یادم نیست آخرش چی میشه. همین آخرش بود دیگه. دن آخرش بود. وقتی میخوام در مورد کسی اینجا تو این وبلاگ بنویسم، قبلش فکر میکنم که چه اسم مستعاری براش بذارم. چه اسمی بهش میخوره. مثلا هادی. مثلا آرام. مثلا دن. دن همون پسریه که تو شرکت تو گروه من افتاده بود و منو عاصی کرده بود. البته پسر خیلی خوبی بود. من همیشه بهش اعتقاد داشتهم. ولی مرتب اشتباه میکرد. حتما من هم اشتباه میکردم. ولی اون دیگه خیلی اشتباه میکرد. یکی دو بار داشت ناامیدم میکرد، ولی برگشت و موضوع حل شد. یه بار دیگه واقعا منو کاملا از خودش ناامید کرد. دیگه به اون خط قرمزه رسیدم. اونجایی که آدم تصمیم میگیره دیگه یه نفرو بذاره کنار و بگه: از گروه من برو بیرون. دیگه نمیخوام با من کار کنی. ولی اشتباه میکردم. یعنی خیلی امیدوارم که اینطور باشه و من اشتباه کرده باشم. چون اون برگشت و سربهراه شد و تبدیل به کسی شد که بیشتر از بقیه میتونم روش حساب کنم. البته زمان زیادی نگذشته. دو سه هفته بیشتر نگذشته. ولی امیدوارم که همینطور ادامه پیدا کنه و اون دیگه اشتباه نکنه. امروز یه موقعیت جدید پیش اومد که اون میتونست دوباره اشتباه کنه. ولی اشتباه نکرد. هنوز نکرده. امیدوارم فردا هم به اندازه امروز خویشتندار باشه. کلا دو تا پسر دارم و دو تا دختر. دروغ چرا؟ با دخترها راحتترم. ولی پسرها هم خوبی خودشونو دارند. چموش و پرماجرا هستند. اگه من یه روز کتابمو بنویسم شاید ژوزفین رو بنویسم که باز هم بزرگتر شده و این دفعه به جای اینکه به دنهای 10 ساله درس مدرسه بده، با 25-26 سالهها پروژه انجام میده. همینجوری که فکرشو میکنم چندان جذاب نیست. ولی مسایل روزه دیگه. ژوزفینهای امروز همین شکلیاند. وای نازنین گویا زودتر فکر کتابت باش. باید یواش یواش شروع کنیا. هیچ حواست هست؟
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٥۱ ب.ظ توسط نازنين چهارشنبه ۱٤ دی ،۱۳٩٠
می کوشم برای دعوا
شاید اولین بار بود که با 66ای دو سه جمله چالشی رد و بدل کردم. اون هم جلوی همه. جفتمون از هم عصبانی شدیم انگار. اون مثل همیشه رفت تو قهر دخترونه و با اینکه بعدا یه ذره باهاش شوخی کردم از لوس بازیش بیرون نیومد. خوب مسلما این موضوع به علاوه اون یکی مدیر احمقی که فکر می کنه من علیهش جریان مخالف ایجاد کردم، فشار زیادی روم اورده بود. فشاری که منجر به یه کوچولو تغییرات در من شد. الان احساس می کنم قدرت دعوا کردن با 66ای رو دارم. قدرتی که قبلا هرگز در برابر کسی نداشتم. قدرتی که یه مدیر حتما باید داشته باشه. از اون مهمتر اینکه در وجودم احساس می کنم که این دعوا کار درستیه و شکی هم ندارم. جملههای محیا، دوست قدیمی و مدیر موفق فعلی، تو کلهم غوطهور میِشه: اگه داد بزنه داد میزنم. اگه خودش منو در جریان کار نذاره، 200 بار در روز پیگیری میکنم. اگه از کار در بره، خودم تا 4 صبح میشینم گزارشو تموم میکنم و اون آدمو از مدار کار حذف میکنم. دعوا، داد، سمج بازی، جدیت،... چیزاییه که اعتماد به نفس و جسارت نوع خودشو می خواد. من همیشه فکر می کردم اعتماد به نفسم خیلی زیاده. چون صحبت کردن جلوی 100 نفر تماشاچی برام آسون بود. چون چالش کردن با مدیر بالاسرم برام آسون بود. چون پررو بازی در برابر از خودم بزرگتر برام آسون بود. ولی اینا فقط شقه هایی از اعتماد به نفس هستند. اعتماد به نفس در برابر کوچکتر خودش داستانیه. به خصوص برای کسی که از سر ژست و تظاهر هم شده، خیلی به آدما احترام می ذاره و جایگاهشون رو از اونی که هست بالاتر می بره. معلم موسیقیم بهم میگه آدمای ایدهآلگرا مثل تو همیشه با این چالش مواجه میشن. چون اگه تا قبل از مدیر شدن مسوول خودشون و کیفیت کار خودشون بودند، حالا مسوول کار بقیه با خصوصیات متفاوت و البته کیفیت متفاوت هستند. اگه تا قبل از مدیر شدن با یه تلنگر بالاسری تا آخرشو میخوندند و اصلاح میکردند، حالا میبینند که زیردستها با تلنگرهای مشابه عکسالعمل مشابهی نشون نمیدند. بعد قاطی میکنند که این دنیای جدیدی که توش قرار گرفتهند چه قوانینی داره و چطور باید باهاش کنار بیان. شاید محیا این قوانین رو یاد گرفته و من هم قصد دارم بعضی جاهاشو الگوبرداری کنم. خلاصه.... فکر نمی کردم یه روز تمرین داد و دعوا بکنم. ولی روزی که از عهده ش بر بیام حتما براتون می نویسم. چون اون روز صرف نظر از نتیجه، برای من اتفاق مهمی افتاده.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٤ ب.ظ توسط نازنين دوشنبه ۱٤ آذر ،۱۳٩٠
اصالت طرفین
تو این دنیا یاد گرفتم که حق و باطل به شدت به هم تنیده ست. جوریکه به راحتی نمی شه از هیچ طرفی کاملا طرفدای کرد. حداکثرش اینه که طرفداری بکنی. ولی نمی تونی کسی رو از اون طرف به این طرف بکشونی و قانعش بکنی. و این یعنی که تو خودت هرجا به دنیا اومده باشی، تو هر محیطی بزرگ شده باشی و تاثیر گرفته باشی، یا از طریق هر دروازه ای که وارد مکانی شده باشی و به هر فرد کلیدی اون مکان نوعی وابستگی داشته باشی، وامدار همونجا و همون کس هستی و اگه جای دیگه بودی و با افراد دیگه ای بودی وامدار اون جای دیگه و اون افراد دیگه بودی. و این یعنی که طرفین به خودی خود اصالتی ندارند. اصالت طرفین وجود نداره.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳٥ ق.ظ توسط نازنين سهشنبه ۸ آذر ،۱۳٩٠
دنیای دیوانه دیوانه دیوانه
دنیا پره از آدمهایی که از دست آدمهای دیگه ناراحت میشن؛ و البته همون آدمهای دیگه که از دست همین آدمها متقابلا ناراحت میشن. از دید من نصف بیشتر ناراحتیها چرت و پرته و البته وقتی با اون آدمها هم صحبت میکنی میبینی که اونا هم همین نظرو دارند. با این حال این نظر باعث نمیشه که از موضع خودشون کوتاه بیان و سعی کنن کسی از کسی ناراحت نشه؛ بلکه برعکس، این نظر باعث میشه که ناراحت شدن کسان از کسان براشون خیلی عادی جلوه کنه. در واقع استدلال اینه: چون موضوع چرت و پرته، ناراحت شدن هم کلا چیز بزرگی محسوب نمیشه. بذار ناراحت بشه. مهمه مگه؟ تیپ پسربچه: به نظر من این تیپ منحصر به پسرها نیست. ولی بیشتر، اونا این شکلیاند. و این شکلیه که متکی به غرور شخصیتی (همونی که بهش میگیم غرور مردونه) و حفظ بیحد و حصر جایگاه اراده و رای و شخصیته. یعنی مثلا اگه بهشون گفته بشه که لطفا این کارو انجام بده، انجام میدن. ولی اگه بهشون گفته بشه که باید این کارو انجام بدی، انجام نمیدن. و همه اینا برای اینه که گوینده بفهمه بایدی وجود نداره. و این بایدها و نبایدها براشون خیلی مهمتر از اون کارهست. تیپ دختربچه: من اگه بچه بشم بیشتر این شکلی میشم. این تیپ یه جور لوس شدگی دلسوزاننده و یا لوس شدگی دلبرانهست. این دو تا با هم فرق داره. مثلا خانومی که از چیزی رنجیده و اشکش سرازیر میشه از نوع اوله. ولی دومی خانومیه که از چیزی رنجیده و این مدلی حرف میزنه: «خوب آدم گشنهش میشه. واقعا دلت میاد خودت بخوری و به من ندی؟» اینجور وقتها طرف مقابل تو موقعیتی قرار میگیره که نمیتونه رد کنه. میانگین سنی بچهها (به جز مدیران ارشد) تو شرکت ما زیر 30 ساله. نمیدونم این توجیه میکنه که اینجا یه عالمه پسربچه و دختربچه داشته باشیم؟ یه هفته نمیشه که فهمیدیم همکارمون ام-اس گرفته و در عرض چند روز زندگیش زیر و رو شده. دنیا دو روزه و ما یک و نیم روزشو به همین بازیها میگذرونیم. به قول بابا، آدم هرچی سنش بالاتر میره و اطرافیانش رو از دست میده و از دست میده و از دست میده.... آخرش به این میرسه که تنها کاری که باید تو این دنیا بکنه.... محبته....
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤٢ ق.ظ توسط نازنين سهشنبه ۱ آذر ،۱۳٩٠
اپیکور رو میشناسین؟ یه فیلسوف یونانیه. جمله معروفی درباره مرگ داره: با مرگ سر و کاری ندارم. وقتی من هستم، او نیست؛ وقتی او باشد، من نیستم. البته این جمله اصلا آرامشبخش نیست، حتی برای کسانی که به زندگی ابدی اعتقادی ندارند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥۳ ق.ظ توسط نازنين [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك
آسمان، آبی بیكران ![]() |